#قفل_پارت_170
زندگی جدید؟
نگاهم رو از لوستر تعویض شده گرفتم و به دست باند پیچی شدهام دادم.
- من نمیتونم بیام.
به سمتم چرخید و دست سالمم رو توی دستش گرفت.
- چرا آخه؟
- منتظر طاهام، گفت میاد. نمیتونم بذارم برم، دیگه نمیتونم دوریش رو تحمل کنم.
نگاهش رو توی چشمهام چرخوند. چیزی توی ذهنش میگذشت که برای به زبون آوردنش تردید داشت.
- بگو.
لبهاش رو با زبون تر کرد و گفت: فقط بهخاطر طاها؟
لب پایینیش رو گاز گرفت و سرش رو پایین اندخت. از فکری که کرده بود خندهام گرفت، چه فکر احمقانهای!
تکونی به دستهای گره خوردهمون دادم و گفتم:
- فکر میکنی من منتظرم تا احتشام برگرده؟ اون ازدواج کرده و زندگی خودش رو داره، من هم منتظرش نیستم!
- اگه ازدواج نکرده بود چی؟
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
- تعداد خاطرات تلخی که ازش دارم خیلی بیشتر از خاطرات شیرینمه. ما کنار هم خوشبخت نمیشیم، از اول هم اشتباه کردیم!
سکوت کرد، تو افکارم غرق شدم. دلم نمیخواست به جوابهایی که به لاله دادم فکر کنم، دلم نمیخواست به تیر کشیدنهای قلبم توجه کنم!
- این جا رو بفروش.
گیج از حرف یه دفعهایش بهش نگاه کردم. سر انگشتهاش رو به طرحهای فرش زیر پامون کشید.
- چی؟
- تو اینجا راحت نیستی، یاد خاطرات گذشته میافتی. اینجا رو بفروش و برو یه جای دیگهای که بتونی آرامش داشته باشی.
romangram.com | @romangram_com