#قفل_پارت_149

- نه عزیز دلم، مامان فقط یه کم ناراحت بود خیلی زود پیشش میری. باشه پسر بابا؟

صدای پر از بغض سام رو شنیدم که گفت: باشه!

- آفرین پسرم، من آخر شب میام دو تایی پیش هم می‌خوابیم. اذیت زهرا خانم هم نکن، خب؟

- باشه.

- قربون پسرم برم که این‌قدر آقاست.

احتشام کنارم ایستاد و آروم گفت: تا آخر شب میام.

سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه.

احتشام که رفت من و سام شام خوردیم و بعد به سراغ تلویزیون رفتیم و با هم فیلم تماشا کردیم.

***

تلوزیون رو خاموش کردم و به ساعت نگاه کردم، تقریبا داشت دوازده می‌شد ولی هنوز خبری از احتشام نبود!

سام روی مبل کنار من خوابیده و سرش رو روی پام گذاشته بود. آروم سرش رو روی مبل گذاشتم و بلند شدم، با این‌که پهلوم درد می‌کرد؛ اما نمی‌شد که بذارم سام روی مبل بخوابه برای همین بغلش کردم تا به اتاق خواب ببرمش که صدای چرخش کلید توی در اومد و بعد احتشام خسته وارد خونه شد.

سرش رو بالا آورد و به ما نگاه کرد، به طرفم اومد سوئیچ و موبایلش رو روی میز گذاشت. سام رو از بغلم بیرون کشید، روی موهاش رو بوسید و به اتاق خواب رفت.

دوباره روی مبل نشستم، چند لحظه بعد احتشام اومد در حالی که داشت سیگاری رو از پاکت سیگارش بیرون می‌کشید.

- اذیتت نکرد؟

فندک رو به سیگار زد و روشنش کرد.

- نه.

روی مبل روبه‌روی من نشست و پک محکمی به سیگار زد.

- آرومت می‌کنه؟

گیچ بهم نگاه کرد و گفت: چی؟

با ابرو به سیگار اشاره کردم و گفتم: این.


romangram.com | @romangram_com