#قفل_پارت_148

ناراحت شدم، چطور شیرین تونسته سام رو کتک بزنه؟ اصلا برای چی؟

تو مدت کوتاهی که شیرین رو دیدم حس بدی بهش نداشتم؛ اتفاقا کاملا برعکس بود حس می‌کردم احتشام خیلی خوش شانس بوده که زنی مثل شیرین نصیبش شده! اما ...

واقعا نمی‌دونستم چی بگم!

- میشه به من یه کم آب بدید؟

- البته عزیزم.

دست سام رو گرفتم و به طرف صندلی بردم، بغلش کردم و روی صندلی نشوندمش.

کمی آب توی لیوان ریختم و به دستش دادم بعد هم به سمت کوکو‌هایی که تو تابه ریخته بودم رفتم و مشغول سرخ کردن بقیه‌اش شدم.

- شما هم کتک خوردید؟

با ابروهای بالا رفته به سام نگاه کردم که سرش رو روی میز گذاشته بود و به من نگاه می‌کردم.

دستی به بینی باندپیچی شده‌ام کشیدم و برای منحرف کردن ذهنش گفتم:

- دارم کوکو درست می‌کنم، دوست داری؟

چشم‌های درشت قهوه‌ایش رو باز و بسته کرد و گفت: اهوم.

لبخندی زدم و گفتم: یه کوچولو دیگه صبر کنی شام آماده میشه.

- سام، بابایی؟

به احتشام که تو درگاه آشپزخونه ایستاده بود، نگاه کردم. سام هم سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد.

- بله بابا؟

احتشام جلو اومد و موهای سام رو از توی پیشونیش کنار زد، بـ ـوسه‌ی روی پیشونیش نشوند و گفت: من دارم میرم بیرون، تو پیش زهرا خانم بمون.

سام چند لحظه تو چشم‌های احتشام خیره شد و بعد با ناراحتی گفت:

- دیگه مامان شیرین دوستم نداره؟

نگاهم رو ازشون گرفتم و به کوکو‌ها خیره شدم.


romangram.com | @romangram_com