#قفل_پارت_147

به سام نگاه کردم، آروم و معصوم خوابیده بود. نگاهم متوجه زخم گوشه‌ی لبش شد، قدمی به جلو برداشتم و گفتم: چی شده؟

خم شد روی موهای سام رو بوسید و از کنارش بلند شد، به سمت من که هنوز کنار در ایستاده بودم اومد و گفت: بریم بیرون حرف بزنیم.

سرم رو تکون دادم و از سام چشم برداشتم. به دنبال احتشام از اتاق بیرون رفتم. کنار پنجره ایستاد، کمی بازش کرد، سیگاری آتش زد و کنار لب‌هاش گذاشت.

- شیرین کتکش زده!

متعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چرا؟

پکی به سیگارش زد و گفت: چون از یه دیوونه بیشتر از این انتظار نمیره!

روی لبه‌ی مبل نشستم و به احتشام چشم دوختم، منتظر نشستم تا ادامه بده و برام بیشتر توضیح بده. یعنی چی که از یه دیونه بیشتر از این انتظار نمیره؟

اما احتشام حرفی نزد و من دوباره پرسیدم: یعنی چی؟ چرا شیرین باید سام رو بزنه؟

سیگار نصفه نیمه‌اش رو روی لبه‌ی پنجره خاموش کرد.

- حوصله ندارم طراوت!

این یعنی حرف نزن! سرم رو تکون دادم و بلند شدم تا به آشپزخونه برم که صدای احتشام متوقفم کرد.

- می‌تونی چند روز مراقب سام باشی؟

به صورت درهم و گرفته‌اش نگاه کردم، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده اما می‌دونم هر چی که هست بدجور احتشام رو بهم ریخته.

- باشه.

- ممنون!

چیزی نگفتم و به آشپزخونه رفتم. برای شام مواد کوکو رو آماده کردم و مشغول شدم.

- زهرا خانم؟

به سمت سام که با چهره‌ی خواب‌آلود نگاهم می‌کرد برگشتم و بهش لبخندی زدم.

- جانم عزیزم؟

به طرفش رفتم و روی زانو روبه‌روش نشستم، بازوهاش رو گرفتم و گونه‌ی کبودش رو بوسیدم. با این‌که آروم بوسیدمش؛ اما چهره‌اش از درد جمع شد ولی حرفی نزد.


romangram.com | @romangram_com