#قشاع_پارت_66

-برگشته بود ویلا..پاتوقشون ویلا بود،توی اون انبار ته باغ همون جا که قفسه های پر از ابزار بود وقتی حال جفتشون خراب بود می رفتن لواسون،توی انبار ته باغ تا صبح کار می کردن..هر دوتاشون عین هم بودن و همین اخلاقُ داشتن،مهران می دونست که امیرحسام توی این اوضاع میره انباری،رفت سراغش،گلاویز شدن..مهران اونقدر داغون بود که زورِ زدن امیرحسامو نداشته باشه،قسم خورده دست رو قرآن گذاشته که نرفته بوده که امیرحسامو بکشه،مهران آدم کش نبود که با انگیزه قتل روبرو بشه..امیرحسام می کوبونتش به قفسه ی ابزارها،قفسه داشته بر می گشته رو سر مهران که مهران قفسه رو می گیره ولی نردبونی که به قفسه تکیه داده بود دورتر از دستای مهران بود که جلوشو بگیره..نردبون می خوره تو سر امیرحسام که درست تو زاویه اش قرار گرفته بود،نردبون به اون سنگینی چوبی بخوره تو سر هر کسی زنده نمی مونه چه بسا که امیرحسام تعادلشم از دست میده و حین افتادن سرش می خوره به لبه ی میزکار...
امیرعباس-مهران امیرحسامُ رسوند بیمارستان؟
-آره حتی وقتی هم رسوند بیمارستان زنده بود،بالاسرشم موند زنگ زد به امیرحسین جریانُ تعریف کرد تا دید امیرحسین اومده قبل اینکه ببینتش رفت نه اینکه فرار کنه رفت که خودشو آماده کنه برای بدبخت شدن برای اینکه هم خودشو به جهنم فرستاد هم امیرحسام و هم منو هم لعیا...
امیرعباس-چطور بابا اینا شک نکردن که دقیقا بعد مرگ امیرحسام،مهران رفت زندان؟!
-چون مهران یک ماه بعد از مرگ امیرحسام خودشو معرفی کرد،تا مدتی هم که تو زندان بود عمو رسول اینا نمی دونستن...
امیرعباس-یعنی شک نکردن چرا رفیق صمیمی و همکار پسرشون تو مراسم تشییع نیومده!؟
-اومد..
امیرعباس-امیرحسین تحویلش نداد؟!
-چون می دونست که مهران خودشو معرفی می کنه،چون مهرانُ می شناخت می دونست اگر تو قید و بند نیست ولی یه انسان واقعیِ که اگر خطا رفته چون می خواسته عشقشو نگه داره...
امیرعباس عصبی گفت:
امیرعباس-اینطوری؟!اگر عشقش بود این چه وضع نگه داشتنه؟!پس ه*و*س بوده..

romangram.com | @romangram_com