#قشاع_پارت_67
با غصه گفتم:
-تو از عشق چی می دونی امیرعباس؟!مهران به پای خواهرت گریه می کرد،التماسش می کرد،عین غلام حلقه به گوش بود،عین غول چراغ جادو براش بود و لعیا کور بود،لعیا مهرانُ با اون همه عشق گذاشت و به کسی جواب بله رو داد که عوضی تر از این آدم رو زمین خدا نیست!لعیا مهرانُ خرد کرد صد بار داداش بیچاره ی منو امیدوار کرد و فرداش برگشت گفت «دیگه نمیخوام ببینمت!»..
امیرعباس-هر چیزی راهی داره،مهران..
-چند بار خواستگاری؟!چند بار این دو خونواده تو روی هم شرمنده شدن؟!
امیرعباس-خب نمی خواستش مگه زورکی هم میشه شوهر کرد؟!
-چطور تا دو سال قبل مهران بت اعظم بود با روی کار اومدن "دارا" همه چیز کنفیکون شد؟!
امیرعباس-دارا؟!!دارا منظورت..منظورت که پسرعموت نیست؟!
-چرا دقیقا منظورم پسرعمومه،لعیا به مهران خ*ی*ا*ن*ت کرد..مهران برای لعیا می مرد امیرعباس!با امیرحسام هر چی کار کرده بود و جمع کرده بود حتی تا طلای زیر لفظیِ لعیا رو هم خریده بود؛لعیا هزار بار بهش جواب بله رو داده بود تا زمانی که پای دارا به زندگیش باز نشده بود..بعد یهو لعیا عوض شد،به مهران می گفت مزاحم،دعوا راه می انداخت،کادوهای مهرانُ پس می آورد،برای اینکه لج مهرانُ دربیاد با دارا می رفت بیرون،به خواستگاری دارا جواب بله داد...خواهرت مهرانُ له کرد امیرعباس،مهران خیلی دوستش داشت می دونست با دارا بدبخت میشه،برای دارا بودنِ با لعیا یه دقیقه بود نه یه عمر..لعیا اینا رو نمی فهمید ما با دارا بزرگ شدیم ما می دونیم چه جنسی داره ولی لعیا کور شده بود..مهران صد بار هزار بار باهاش حرف زد ولی لعیا آخر هر دیدار بی شرمانه یه سیلی نثار مهران کرد و راهشو کشید و رفت،مهران فقط می خواست لعیا رو نگه داره،به پاش بود طوریکه قرار گذاشته بودن دو روز بعد بلائی که امیرحسام سرم آورد قرار بود دوباره بیان خواستگاری،این بار با انگشتر می خواست بره...«با صدای لرزون گفتم» مهران با لعیا کاری که امیرحسام با من کرد رو نکرد،امیرحسام منو دو هفته تو بیمارستان انداخت ولی لعیا حتی کوچیکترین آسیبی ندید،برعکس مهران که سر و صورتی زخمی داشت و کبود،لعیا حامله نشد ولی من حامله ام..لعیا خواه ناخواه یه عروس خوشبخت می شد چون مهران اونقدر عاشقش بود که براش کم نذاره ولی من یه قربانی بدبخت بودم که با کینه ربوده شدم،امیرحسام به پای من نمی نشست،عاشقم نبود اگر هم زنده بود زندگی ای پر از کینه و درد می داشتیم که می بایستی به خاطر یه بچه ی بی گ*ن*ا*ه خودمونو حروم می کردیم،می بینی فرق منو لعیا زمین تا آسمونِ...
.. می بینی فرق منو لعیا زمین تا آسمونِ... امیرعباس عصبی بود از جا بلند شد تو اتاق قدم رو رفت پشت پنجره می ایستاد به بیرون خیره می شد و دوباره سر و ته اتاقُ متر می کرد،انگار از فکر و خیال داشت دیوونه می شد..چنگ دستاشو به پس سرش فرو می برد و نفس از سینه اش خارج می کرد درست عین یه پرنده ای بود که وسط پرواز،پرواز کردنُ یادش رفته گاهی بال بال می زنه ولی مسیرُ طی نمی کنه فقط در هوا معلق می مونه..حالشو حس می کردم دستمو روی شکمم گذاشتم پسرم آروم تکون می خورد این یعنی زنده است..یاد امیرحسین افتادم هر وقت تو بیمارستان منو می دید چشماش سرخ می شد و رنگش زرد می شد،از خجالت سر بلند نمی کرد بعد هم که می رفت تا مدت ها به خودم می گفتم «چقدر فاصله ست بین حسام و حسین!!» وقتی به گوشش رسید حامله ام نفس سوزان خودشو بهم رسوند می دونست نمی ذارم آبروم بره قسمم داد که دست از پا خطا نکنم همه جا پر می کنه که یک سال بینمون صیغه ی محرمیتِ،فقط صبر کردیم امیرعباس بیاد که نامزدی طول کشیده می گفت «تو حامله شدی،عروسی نمی گیریم چون سال حسام نشده ولی می برمت خونه ام،عقدت می کنم،برای بچه به نام خودم شناسنامه می گیرم نه آبروی تو بره نه اون بچه سقط بشه هونیا این بچه قلبش می زنه» گریه می کردم،می گفتم «حرومِ» می گفت «گ*ن*ا*هش گردن من،من همه ی گ*ن*ا*ها رو به گردن می گیرم،یادگار حسامِ..زندگیتُ حسام گرفت؟من بهت بر می گردونم،تو چی می خوای هونیا که من بهت بدم؟دو برابر برات محیا می کنم ولی قسم بخور که بلائی سر خودتو بچه نمیاری،من آینده اتو ساپورت می کنم به من اعتماد کن» «من حامله ام عقدمون درست نیست..» «عقد سوری،بعد زایمانت طلاقت می دم..» با عجله وسط حرفش پریدم و گفتم «که هم بچه ای که بهش وابسته شدم رو ازم بگیری هم یه مهر طلاق روی شناسنامه ام بزنی؟!» امیرحسین با همون آرامش ذاتی گفت «نه دوباره عقدت می کنم،بهت که گفتم زندگی ای که حسام ازت گرفته رو بهت بر می گردونم،نمی ذارم از بچه ات جدا بیفتی» «عمو رسول اگه بفهمه من خواهر قاتل پسرشم از من متنفر میشه مادرت نفرینم می کنه من می ترسم امیر!» «به هیچ کس نمی گم هنوز هم تنها شاکی پرونده منم» «اگر بچه رو به دنیا بیارم ازم بگیریش چی؟!» «اصلا ً تعهد میدم» با ترس و گریه گفتم «بچه ام حرومزاده میشه؟!» «نه،من پدرش میشم اسم من تو شناسنامه اش میاد این یه راز بین همه ی ما می مونه خیالت جمع» «امیرحسین من از سقط خیلی می ترسم،از اینکه بچه ام بفهمه حروم زاده ست می ترسم از اینکه یه روز خونواده ات بفهمند من خواهر متهم به قتل پسرشونم می ترسم..» «تو به من اعتماد کن،نترس من پشتتم،نمی ذارم آسیبی بهت وارد بشه با عمو مهراد حرف می زنم به کسی نگو حامله ای» «بابام می دونه» امیرحسین رنگش عوض شد و گفت «باشه آروم باش من خودم باهاش صحبت می کنم...» امیرحسین مهربونم کجائی؟چقدر دلم برات تنگ شده چقدر برای مهربونی هات دلم لک زده..کاش اینجا بودی دستمو می گرفتی و می گفتی «من پشتتم نترس،هواتو دارم نمی ذارم مهره ی بازنده ی بازی باشی،بی گ*ن*ا*ه بسوزی...» امیرعباس به طرفم برگشت و گفت: امیرعباس-درد داری؟
سری تکون دادم و گفتم:
-آره دلم..
romangram.com | @romangram_com