#قشاع_پارت_65
فریادشو کوبید تو صورتم:
-اشتباه می کنــی..اشتباه می کنی هونیا..من رفیق نامرد داداش ناکِسِتم..!
دستشو گرفتم به دستم نگاه کرد اونقدر سرد بودم که شوکه شده بود با صدای لرزون گفتم:
-امیرحسام اگر تو کنارم باشی صد تا نامرد و ناکس باشن خیالم راحتِ چون تو نمی تونی بهم آزاری برسونی و تا لحظه ی آخر عین شیر بالا سرمی چون تو معنی نون و نمکُ میفهمی..امیرحسام..به من نگاه کن اون م*س*تی لعنتیُ از سرت بیرون کن،من هونیام،دختر عمو مهرادم...
امیرحسام نمی شنید!سرشو به گردنم فرو برد،جیغ زدم می خواستم پسش بزنم ولی زورم نمی رسید..زدمش،انگار ضد ضربه شده بود،دستامو بالا سرم توی یه چنگش گرفته بود و با خشم گفت:
-می زنمتا..!دست و پا نزن..هونیا می زنما..
داشت تنها دارائیمو می گرفت،سند پاک بودنمو،نجیب بودنمو به قیمت ناچیز و مفت ازم می ربود نباید دست . پا می زدم؟!صدام گرفته بود از بس جیغ زده بودم،تنم از کتک های امیرحسام داغ شده بود،بی جون تر از قبل بودم و ناله می کردم و انگار ناله هام اونو از قبل و*ح*ش*ی تر می کرد،هر چی توی چشمام زل می زد به وجدانش تلنگری نمی خورد بلکه به ش*ه*و*تش دامن می زد و این شعله های انتقام و ه*و*س داشت منو توی هر لحظه می کشتن و نابود می کردن..بوی امیرحسامو گرفته بودم،پر از درد بودم و ضجه،شبی رو که خیلی ها عاشقونه و مقدس می گذرونند من پر از درد و رنج و بیچارگی گذروندم ،اونقدر حالم بد بود که یه لحظه به خودش اومد دید داره منو می کشه به هول و ولا افتاد،انگار دوباره شد امیرحسام شریعتی پسر عمو رسول،بی اختیار گریه می کرد و دیگه از ش*ه*و*ت و ه*و*س دورم نمی چرخید و قربون صدقه ام نمی رفت،این بار از ترس بود از هول و تردید بود که بی جون و بی رمق بودم،لای پتو پیچوندتم و بردم بیمارستان......
امیرعباس با صدای دورگه گفت:
امیرعباس-مهران کی فهمید؟
-همون شب از گوشی موبایلم تو بیمارستان به آخرین تماس زنگ زدن،آخرین بار با مهران حرف زده بودم..مهران اومد،منو که دید انگار شکست،سرشو می کوبوند به دیوار..بیمارستانُ روی سرش گذاشته بود..توی اون حال بد صداشو می شنیدم می دیدمش که چی به روزش اومد،لعنتی بود که به خودش و امیرحسام می فرستاد،عین بچه ها گریه می کرد و ازم عذرخواهی می کرد؛زنگ زد بابا اومد و خودش یهو غیب شد،رفته بود سراغ امیرحسام..می دونست کجا می تونه پیداش کنه...
امیرعباس-کجا رفته بود؟مغازه؟!
romangram.com | @romangram_com