#قشاع_پارت_64

-امیر..امیــرجان..بذار برم..ترو قرآن مجید..ترو جون لعیا..
نعره زد:
-جون لعیا رو قسم نخور،داداش ِعوضیت جونشو گرفته،خواهرم جونی نداره که تو قسم جونشو میخوری..!
خواست لباسامو باز کنه با تموم قوا سعی کردم جلوشو بگیرم عاصی شده بود محکم زد تو گوشم سرم خورد به شیشه بی حال شدم ولی صداها ضعیف به گوشم می رسیدند..ترسیده بود..صدای تیک تاک ساعت مچیش رو می شنیدم و صدای نامفهوم خودش که صورتمو گرفته بود و صدام می کرد..نبضم رو گرفت،نفسام رو چک کرد،وقتی فهمید از ضربه بیحال شدم سر جاش نشست و حرکت کرد..صدای گریه هاشو می شنیدم..دعا دعا می کردم پشیمون بشه و برگردیم..تنم پر از نفرت بود،پر از عذاب؛قلبم از ترس در حال انفجار بود تنم یخ کرده بود..خدا رو با تک تک سلول های بدنم صدا می زدم،از اعماق قلبم می گفتم «خدایا نجاتم بده..خدایا من با آبروی رفته چه کنم؟قبل اینکه اتفاقی بیفته پشیمون بشه من دو هفته دیگه نامزدیمِ..جواب شاهرخُ چی بدم؟!مهران لعیا رو دوست داره به پاش هست لعیا رو خوشبخت می کنه ولی امیرحسام که منو نمیخواد،داره انتقام می گیره زندگیم داره دود میشه میره هوا،آینده ام،آرزوهام،رویاهامو داره می گیره،کاش تصادف کنیم..منو بکش..نمیخوام بهم دست بزنه..یه کاری..یه کاری یه اتفاقی..نذر می کنم،سفره ی حضرت رقیه نذر می کنم خانوم با همین دستای کوچیکتون این مصیبتُ از سر راهم بردارین..نذر 10هزار تا صلوات برای خانم فاطمه زهرا(س)...نذر..نذر می کنم...ولی انگار تقدیر داره منو به ته قعر چاه می کشونه...»امیرحسام ماشین رو نگه داشت و از ماشین پیاده شد هنوز بی حال بودم..ب*غ*لم کرد،صدای نفساش تو گوشم بود نالیدم:
-حسام..داداشی..
داد زد:
-به من نگو داداش من داداشت نیستم..
-هستی،تو داداش منی..امیرحسام..من هونیام..
-خفه شو،خفه شو تا خفه ات نکردم..
بردتم تو ویلای لواسونشون،تو همون ویلائی که بعضی شب جمعه ها دو تا خونواده توش جمع می شدیم،صدای خنده هامون تا هفت تا خونه اونورتر می رفت،به زور صدامون می زدن تا از تو باغ بریم تو خونه..بوی کباب های عمو رسول آدمو گرسنه تر از قبل می کرد..پسرا واسه سیخ کبابه اولی که آماده می شد سر و دست می شکوندن..توی همین باغ بود که عرشیا از هدی خواستگاری کرد..توی همین باغ هم عروسیشون رو گرفتیم و از شش غروب تا دمدمای صبح ر*ق*ص و پایکوبی به پا بود...حالا تو همون باغ دارن آینده ی منو ازم می گیرن،دارن قتل عامم می کنن اونم به دستای کسی که برای ناموس خودش و دیگرون سر می داد...توی چشماش نگاه کردم،چشماش سرخ بود رگ های کنار شقیقه اش متورم شده بودن و نفساش به صورتم اصابت می کرد،زمزمه کردم:
-تو وجدانت قبول نمی کنه حسام،تو مردی..تو...

romangram.com | @romangram_com