#قشاع_پارت_258

-دروغ گو...
دیدم سورن که برا خودش با در کابینت خوش بود و ازش آویزونِ منم جیغ زدم سرش و دق و دلیمو سر اون طفل معصوم خالی کردم،سورن هم با دیدن واکنش من با تمام قوا گریه می کرد..امیرعباس هم فقط غمگین نگاهمون می کرد...
تقریبا دو سه هفته بود که امیرعباس فقط یه سره به خونه ی عمورسول اینا می رفت و اگر هم من و سورنُ هم می برد سر یه ساعت قبل اینکه بحث به مهران و لعیا کشیده بشه بر می گردوندمون..مهران هم در زمان نبود امیرعباس که زنگ می زد مدام از اینکه واسش یه واسطه ی خیر شدم که امیرعباس بکشه کنار تشکر می کرد،مابین عمورسول و بابا هم کم کم کنتاک شده بود،ملیح مامان هم یه سره تهدید می کرد که از مهران شکایت می کنه ولی این وسط نه مهران با این تهدیدش شاکی می شد نه لعیا عکس العمل بشدت منفی نشون می داد!!انگار لعیا هم خودشو کاملا عقب کشیده بود چون هر وقت از هدی یا مامان درمورد لعیا می پرسیدم چیزی نداشتن که درمورد اون خبر بدن!
اون روز با هدی رفته بودیم خرید و همینطوری درمورد ماجراهای اخیر صحبت می کردیم که هدی گفت:
-هونیا چرا هی رنگت داره تحلیل می ره؟!مریضی؟!
-نه مریض نیستم شاید دارم می شم آخه از صبح دهنم تلخِ تلخِ..معده ام هم سنگینِ..
-دیشب شام چی خوردی؟
-دیشب شام نخوردم با چه شور و شعفی باقالی پلو درست کردم ولی همین که غذا رو کشیدم و گذاشتم روی میز انگار بدترین شکل غذا رو می دیدم..هر کاری کردم این فکر رو دور بریزم و غذامو بخورم ناصلا نتونستم،اشتهام کاملا کور شد...
-هونیا!؟یه وقت حامله نیستی؟!
سریع و صریح بلند گفتم:
-نه خدا نکنه توی این هیری ویری!

romangram.com | @romangram_com