#قشاع_پارت_259

هدی منو نگه داشت و گفت:
-صبر کن ببینم،خوب فکر کن!
-نیاز به فکر کردن دارم گفتم که... «با وحشت به هدی نگاه کردم و گفتم» خدانکنه
هدی-خاک بر سرت مگه نمی دونی هنوز صیغه اید؟!
-صیغه به جهنم مهرانُ بگو!!
هدی با گنگی اخمی به چهره اش انداخت و گفت:
-مهران این وسط چیکاره ست؟!
-اگر بفهمه..خدانکنه ایشالله که نیستم..
هدی-با ایشا... ماشاءا... چیزی درست نمی شه چطور نفهمیدی ممکنه حامله باشی؟!
-خب..خب..خب بچه شیر می دم!
-آخه خدا وقتی عقل تقسیم می کردی این کجا بود..؟!یالا بریم دارخونه بی بی چک بخر

romangram.com | @romangram_com