#قشاع_پارت_256

قورت بده چرا باز بغض کردی خاک بر سر ضعیفت کنند وقتی آروم هم حرف می زنه باید این اخلاق نکبَتِتُ رو کنی که بدون بغض و گریه نمی تونی حرف بزنی محکم باش..چه محکمی ای؟بازم با همون صدای لرزون گفتم:
-اونقدر سستم و خودم خبر ندارم؟اونقدر دهن بینم؟اونقدر زندگی رو به شوخی گرفتم؟!ببخشید که علاوه بر سورن باید حواست به منم باشه!بچه که بودم راست می گفتی که می خوای منو به فرزندخوندکی قبول کنی..زنتم ولی بدتر از سورنم برات نه؟!حالا از هیچکس نه از سر به هوائیِ من می ترسی؟من که بنده و عبید توأم،من که هرچی می گی هر کاری می کنی پِیرُوِتم،هونیا بشین،هونیا اینجا نرو،هونیا فلانی حرف زد هزار تا بارت کردم حرفی نمی زنی ها،هونیا تو مسئل بین مهران و لعیا دخالت نکن،هونیا بمیر هونیا بمون...چشم چشم چشم چقدر خودخواهی امیرعباس..!دیگه چیکار باید بکنم تا تو راضی باشی؟من حتی حرف همه ی اونائی که بهم می خندند یا ترحم می کنند یا سرزنش به جون خریدم که هنوز زن صیغه ایتم و روم نمی شه بهت بگم داری تحقیرم می کنی..امیرعباس یا عقدم کن یا ولم کن تا از دوریت بمیرم..گاهی فکر می کنم تو از سنگی خیلی بدی ولی من کورم بدی هاتُ نمی بینم همینطور محدود و محدودتر می شم بدون اینکه خودم بفهمم و این از سر بی انصافیِ توئه که هر کاری می کنم هر کاری می کنی می گم قبولِ به خاطر امیرعباس چون عاشقتم ولی بازم ناراضی هستی و باز هم من برای اینکه همونی بشم که تو می خوای کوتاه تر می یام و تو بیشتر رو سرم قد می کشی و باز هم ناراضی هستی و انگار این جریان اتفاق می افته تا منو از زندگیم ساقط کنی...
امیرعباس وا رفته گفت:
امیرعباس-هونیــا!!!
-نترس نمی تونم ولت کنم متأسفانه قبل اینکه بیام توی این خونه داداشم خیلی مهم تر از تو بود ولی الأن جاتون عوض شده خاک بر سر من خاک با تموم سنگ ریزه ها و ماسه هاش...
اشکامو با کف دست پس زدم و اومدم برم که از پشت منو تو آ*غ*و*شش کشید و گفت:
امیرعباس-آره،من بدم اگه محدودت می کنم دست خودم نیست گاهی پیش خودم می گم هشت ماه،هشت ماه گذشته چرا این آتیشی که تو قلبم راه انداخته یه کم کمتر نمی شه تا آروم بشم تموم جونم شده ترس هونیا،فکر می کنم اگر من با دیدنت بعد چند ساعت دوری حالم اونقدر منقلب می شه نکنه مردا دیگه هم حس منو داشته باشند نکنه قلب اونا هم با صدای خنده ات بلرزه نکنه وقتی خودتو لوس می کنی یا قهر می کنی همونطوری که من تو دلم به تصدقت می رم اونا هم همینطور باشند!؟دست خودم نیست دارم دارم با خودم می جنگم که نسبت بهت آروم باشم اولا فکر می کردم چون کنارمی و سهممی،مال منی ولی نمی تونم بهت نزدیک بشم اینطوری ام..به خودم می گفتم طبیعی امیرعباس طبیعیِ ولی طبیعی نیست دیگه طبیعی نیست نمی خوام از دستتون بدم هونیا حرفام تلخِ می دونم ولی همش به خاطر علاقه ای که نسبت بهت دارم تو مال منی کسی حق نداره سرِ تو با من معامله ای بکنه حتی اگر اون شخص برادرت باشه...
با صدای لرزون و آروم گفتم:
-د..روغ گـو!
پشت گردنمو ب*و*سید و گفت:
-به جدم قسم هونیا می دونی جدّمو الکی قسم نمی خورم به جدّم قسم که عاشقتم چرا باورت نمی شه؟!

romangram.com | @romangram_com