#قشاع_پارت_255

-چیکارت داشت؟
با دقت نگاهش کردم،چقدر دوستم داری امیرعباس؟!مهران اومد که با من تهدیدت کنه که عقب نشینی کنی،حالا بهترین موقعیتِ که بفهمم چقدر برای من ارزش قائلی!
امیرعباس سر به زیر انداخت و گفت:
-آدم اینطوری چوب حماقتشو می خوره! «قلبم فرو ریخت،چی می گه؟!حماقت؟از علاقه حرف نمی زنه داره از حماقت حرف می زنه..هونیا..هونیا خاک بر سرت ببین تو براش می میری و اون...دلم می خواست از غصه دق کنم،بغض داشت خفه ام می کرد که امیرعباس گفت» من می دونستم زندگیم به دست این دو خونواده همش در حال بازی و کش مکشِ چرا حماقت کردم و بعد از چهلم امیرحسین برنگشتم که هر کی بهم برسه سرِ زندگیم منو تهدید نکنه،برای هیچ کسی انگار زندگی ما،بچه امون،خودمون،مهم نیست...همه به فکر خودشونند و هر کی به نحوه ای منو در رأس تهدید قرار می ده «چنگی به موهاش زد و سورنُ روی زمین گذاشت و نگاهم کرد و گفت» از این همه دوراهی خسته شدم هونیا از این همه ابهام و گیجی کی می شه نفس آسوده کشید؟!
-مگه مهران چی گفت؟
امیرعباس توی چشمام با نگاهش می دوئید و حرفی نمی زد انگار آخرین بار بود که می دیدتم که اونطوری قصد تصاحب چشمامو داشت انگار با نگاهش تمام وجودمُ فتح می کرد،سری تکون دادم و اومد جلو بازوهامو در بر جفت دستاش گرفت و گفت:
امیرعباس توی چشمام با نگاهش می دوئید و حرفی نمی زد انگار آخرین بار بود که می دیدتم که اونطوری قصد تصاحب چشمامو داشت انگار با نگاهش تمام وجودمُ فتح می کرد،سری تکون دادم و اومد جلو بازوهامو در بر جفت دستاش گرفت و گفت:
امیرعباس-هونیا می دونم که چشمات به دهن مهرانِ که جرف بزنه و تو عملیش کنی،می دونم که جونت به جون داداشت وصلِ می دونم عشقی که به من داری و ازش دم می زنی در برابر عشقی که به برادرت داری هیچِ... «قلبم فرو ریخت حس کردم تحقیر شدم چی می گه این همه تب و تابُ هیچ می بینه؟!خواستم پسش بزنم به زور نگهم داشت و ادامه داد» هونیا یه لحظه بدون تمایلات و اخلاقیات کودکانه ات فکر کن،منطق پذیر باش بدون عجولی تصمیم بگیر تا من نفسم بیرون بیاد که همه نگرانیم از توئه از تو می ترسم نه نه از مهران نه مادرم نه هزار نفری که تا کم می یارن دست می ذارند رو ی زندگی من و می گن این زندگی درست عین درست عین حلقه ی ما بین دو تا حلقه ی دیگه ست..اگر نبود..اگر سورن نبود..اگر عشقتون نبود..اگر سنت ها نبود..از این اگرهای نفرت انگیز...از هیچ کدوم نمی ترسم ولی به خدا قسم که هونیا از تو تنم می لرزه..!
-چرا چون تا این حد وابسته اتم و تو کم می بینیم؟!
با غم نگاهم کرد از اون نگاه هائی که انگار هر چی هم سر و کله بزنه با من به نتیجه ای نمی رسه آهسته گفت:
امیرعباس-از اینکه با یه حرف زندگیمونُ از هم بپاشی و دیگه تو رو نداشته باشم...

romangram.com | @romangram_com