#قشاع_پارت_254
مهران به من نگاه کرد،این نگاه یعنی برو تا تنها باشیم،به داخل اتاق رفتم و اینقدر سورن بابا بابا کرد و غرغر کرد و نق زد و موهامو کشید و گریه کرد که آخر هم نفهمیدم طی نزدیک نیم ساعت حرف زدنشون چی گفتند و چی شنیدند..امیرعباس در اتاقُ باز کرد و یه نگاه به من کرد و گفت:
امیرعباس-چرا موهاتو اینطوری کردی؟؟!!
-از گل پسرت بپرس که یه دونه مو رو سر من نذاشته!
-موهاتو گفتم جمع کن صدبار حرف تو گوشت می ره؟!
-من نمی تونم موهامو جمع کنم باید برم کوتاه کنم
امیرعباس اخمی به صورت کشید و به ابروهاش پیچ و خمی داد و گفت:
-دیگه چی؟! "موهامو کوتاه کنم" کی اجازه می ده دست به موهات بزنی؟! «با اخم برگشتم نگاش کردم و ادامه داد» من سانت به سانت موهاتو دارم هونیا اکر یه سانت کوتاه تر بشه وای به حالت!
سورنُ توی ب*غ*لش گذاشتم و با دلخوری درحالی که از اتاق بیرون می رفتم و سورن هم پشت سرم گریه می کرد متوجه شدم مهران توی هال نیست،با تعجب گفتم:
-امیرعباس!مهران رفته!
امیرعباس از پشت سرم اومد و گفت:
-آره رفت
romangram.com | @romangram_com