#قشاع_پارت_253
مهران-خجالت نمی کشی به بچه ات حسودی می کنی؟!
با حرص گفتم:
-نه،تو هم نمی خواد کاسه ی داغ تر از آش بشی..
مهران-واقعا برات زود بود که ازدواج کنی و بچه دار بشی..
-نه خودم خواستم ازدواج کنم نه خودم خواستم بچه دار بشم وگرنه الأن غرغر شماها رو نمی شنیدم،روبروی هم دعوا کتک کاری پشت سر هم چه از همدیگه دفاع می کنند و نقل قول می کنند!!
-سلام!!
مهران-سلام
امیرعباس-نمی دونستم اینجائی!
مهران-تازه اومدم،باهات حرف دارم..
سورن شروع به گریه کرد و امیرعباس سورنُ ب*غ*لم داد و کتشو درآورد و روی دسته ی مبل گذاشت و روی همون مبل نشیت و با تردید و تعجب به مهران نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-چه حرفی مونده که نزدی؟!
romangram.com | @romangram_com