#قشاع_پارت_221
-امیرعباس...؟
مهران اومد تو اتاق سورن اونم در حالی که من و امیرعباس توی دستشوئی اتاق سورن بودیم،امیرعباس به این خاطر تا اونجا همراهم اومده بود که سورن اونو ببینه و یه وقت گریه نکنه و بذاره بشورمش...امیرعباس به من نگاه کرد انگار یه لحظه برای جواب دادن به مهران ترسید ولی خودشو جمع و جور کرد و جدی شد و از دستشوئی رفت بیرون و گفت:
امیرعباس-بله؟
سورن دوباره به گریه افتاد و با عصبانیت گفتم:
-عــه!!پسر بد نشو دیگه..ســورن؟!
امیرعباس برگشت و گفت:
امیرعباس-جـــان؟!بابائی..پرسم من اینجام نرفتم که..جــان من..؟
حوله رو سریع برداشت و دورِ سورن گرفت و سورنُ ازم گرفت و به دنبال من از دستشوئی اومد بیرون..مهران همینطور نگاهمون می کرد..زیرانداز سورنُ پهن کردم رو تختش و سورنُ ازش گرفتم و گذاشتم روش و گفتم:
کِرِمشو بده
امیرعباس-پاش سوخته؟دو ساعته میگم بیا عوض کن ها..!
-برای چند دقیقه نمی سوزه که..برای جای پوشکِ..همش میگم یه سایز بزرگتر بگیر باز می ری همون سایز قبلی رو می گیری!
romangram.com | @romangram_com