#قشاع_پارت_220
به امیرعباس نگاه کردم و سورنُ گذاشتم توی ب*غ*لش و گفتم:
-هیچی،آقا رو باز امیرعباس خان جدا کردم!
عمورسول کمی نگران نگام کرد که با لحن آمیخته با حرص حرفمو ادا کرده بودم و ملیح مامان متفکر با یه حس مالکیت نسبت به امیرعباس و به علاوه ی کمی ناراحتی بهم نگاه کرد و من به طرف اتاق رفتم و امیرعباس هم دنبالم راه افتاد به سمت داخل اتاق سورن اومد و تا پوشک سورنُ بداشتم امیرعباس گفت:
امیرعباس-برای چی باز یه پیراهن کوتاه پوشیدی؟!
خیلی جدی و خشک گفتم:
-نامحرمی نمی بینم اینجا!
امیرعباس-پس عرشیا چه نقشی داره اونجا؟!
-داداشمِ-از مهران برام کمتر نیست..
امیرعباس-خوشم نمی یاد جلوی عرشیا اینطوری می گردی!
-مگه تازه امروز منو دیدی که اینطوری می پوشم که صدات دراومده؟!عرشیا هم به من به چشم برادری نگاه می کنه خب!
امیرعباس-فقط یه نفر تو رو به چشم برادری می بینه اونم داداشتِووبرای اینکه منو عذاب بدی لباسی می پوشی که من ازش بیزارم که تو جلوی دیگرون اونو بپوشی و داری بازم...
romangram.com | @romangram_com