#قشاع_پارت_204
عرشیا-هدی!!
هدی-چیه؟مگه دروغ می گم!؟
امیرعباس-گفتم نگه دار«عرشیا نگه داشت و امیرعباس پیاده شد و در عقبُ هم باز کرد و گفت» گفتم پیاده شو
پیاده شدم و در رو محکم بست و راه افتاد،دنبالش رفتم و گفتم:
-امیرعبــاس..!!
امیرعباس عصبی برگشت و گفت:
امیرعباس-سیس ســیـــس هیچی نگو...اون لامصببُ هم بذار رو سرت افتاده حس نداری؟
روسریمس سرم کردم و دستشو برد بالا تا یه ماشین بگیره،کنارش ایستادم و گفتم:
-عرشیا هنوز ایستاده بیا بریم سوار شیم همه مون که مسیرمون خونه ی بابات ایناست!
امیرعباس-می ریم خونه ی خودمون
-.سورن...
romangram.com | @romangram_com