#قشاع_پارت_205

امیرعباس داد زد:
امیرعباس-تو به فکر سورنی!؟تو به فکرش بودی نمی ذاشتیش بیای دادگاه!
با بغض نگاهش کردم و گفتم:
-خب دادگاه داداشم بود!
ادامو درآورد و گفت:
امیرعاس-داداشم..داداشم.. «به سمت تاکسی خم شد و گفت» دربست؟ «تاکسی ایستاد و در ماشینُ باز کرد و گفت» بیا برو بشین.. «آرنجمو گرفت و منو چنان کشید که روسریم باز افتاد و گفت» اون گره ی بی صاحابُ سفت می کنی یا نه؟! «روسریمو سرم کردم و گره اشُ سفت کردم و نشستم تو ماشین،راننده از تو آئینه با تعجب نگاهمون کرد..نشست کنارم و گفت» ولنجک
با بغض و صدای لرزون گفتم:
-سورن الأن گرسنه اشِ..!
امیرعباس-سورن امروز شیر خشک می خوره!!
-بچه ام شیر خشک نمی خوره،تا الأن شیری که دوشیده بودم تموم شده...امیرعبــاس..؟!
امیرعباس به روبرو نگاه می کرد،موبایلمو درآوردم که شماره ی عرشیا رو بگیرم که بره خونه ی مادرش و سرونُ بیاره تا روی اسم عرشیا رو لمس کردم گوشمو از دستم گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com