#قشاع_پارت_203

هدی-یه لحظه قبل اینکه مش صفر بیاد گفتم مهران تموم کرد...رنگش یهو سفید شد،من که قالب تهی کردم گفتم وای داداشم سکته کرد!
-دخترای مش صفر رو باید زنده به گور کرد،احمقــا..مگه اینکه دستم بهشون نرسه!
هدی-عه عـه عــه،یه سال الکی الکی یه جوونُ انداختند زندان با اون فکر مسخرشون..هزار تا درد و مرض به جون داداشم افتاد به خاطر حرف مفت دو تا عجوزه ی بی عقل!
امیرعباس-می شه درموردشون دیگه حرف نزنید؟!
اونقدر لحنش محکم و جدی بود که من و هدی به هم نگاه کردیم و هدی از آئینه به عرشیا اشاره کرد که این چشه؟!چی می گه!؟عرشیا هم اشاره کرد که ساکت باشیم...
یه مدت گذشت و گفتم:
-امیرعبـاس..؟تا چند وقت دیگه مهران آزاد می شه؟!
امیرعباس برگشت نگام کرد..چرا اینطوری می کنه؟!؟وااا چشماشو ببین انگار گرگ که به طعمه نگاه می کنه..!
هدی-وااا امیرعباس چته؟!نکنه دوست داشتی داداشمون اتل می بود هــان؟!که از بی گ*ن*ا*هیش خون خونتُ می خوره!
امیرعباس-عرشیا نگه دار
عرشیا با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com