#قشاع_پارت_162
امیرعباس جدی توی چشمام نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-ولی همه ی مدارک بر علیه مهرانِ..اینو می تونی درک کنی؟یه لحظه خودتُ جای من بذار جای مادرم جای آقاجون..
اشکام فرو ریخت و گفتم:
-ولی مهران قاتل نیست..
امیرعباس چنان نعره زد که حس کردم تک تک سلول های بدنم از دادِش منفجر شدند!روح از تنم اومد بیرون..بچه به اون کوچیکی تو ب*غ*لم از ترس پرید عجب دادی زد تا بگه:
امیرعباس-ولی امیرحسام مرده..کشتنش!
تنم یخ کرد انگار مرگ امیرحسام برای خونواده ی شریعتی دوباره تازه شده انگار همه فقط تا زمانی همه چیز رو پوشیده اعلام می کردند که من حامله بودم،می ترسیدند از غصه ام بچه ی امیرحسام بمیره؟!!!چی شد که ملیح مامان دیگه مثل قبل با من مهربون و صمیمی نیست؟!حالا کمتر حرف می زنه کمتر نگاهم می کنه شاید فقط می خواد احترام ها نشکنه..تنها کسی که مثل ساقِ عمورسولِ...چرا امیرعباس داغ کرده؟!کی از زندان اومده و خبر آورده که همه داغشون تازه شده؟!این رفتارها جدیدِ نکنه خبریِ که حال همه دگرگونِ؟!
با هق هق گفتم:
-چی شده؟چرا نمی گی..چی..چی شده..که همه اتون..رف..رفتارتون..عوض شده..؟
امیرعباس با همون لحن با همون تن صدا دو مرتبه فریاد زد:
امیرعباس-چی می خواستی بشه؟چی باید می شد؟انتظار آزادی مهرانُ نکش تمام مدارک اون صحنه ی لعنتی بر علیه اشِ...مهران قاتلِ..این چیزیِ که شده..قتل عمدِ عمدِ عمد بوده..نه شاهدی هست نه سندی هست..برادرت داداشِ..مــنُ..کــشته... «حس کردم قلبم داره می ایسته؛قیافه ی مهران اومد جلو چشمم..ده ماهه ندیدمش،از وقتی فهمید حامله ام،فهمید امیرحسین چه تصمیمی داره دیگه نگذاشت ببینمش فقط گاهی از دور حالشُ خبر داشتم..همه هم با مهران دست به یکی بودن!دلم براش یه ذره شده بود،پر از نگرانی بودم،مریض احوال بود..می دونستم از غم مرگ امیرحسام و زندگی منِ که قلبش باهاش سر ناسازگاری گذاشته..بی گ*ن*ا*ه بود این رو من ایمان داشتم که داداشم قاتل نیست،اون نمی تونست حتی سر یه مرغ رو ببره چطوری می تونسته آدم بکشه؟دارن بهش تهمت می زنند،امیرعباس هم شده لنگه ی اونا..چرا اینطوری می کنند؟چرا اون باغبون لعنتی نباید اون شب تو باغ باشه تا شهادت بده که مهران آدمکش نیست..؟!امیرعباس از پشت پنجره اومد کنار و بچه رو ازم گرفت و گفت» پاشو برو صورتتُ بشور،این بچه و خودت هلاک شدید از گریه.. «سرم رو به معنی نه تکون دادم و اشکامو با پشت دست پس زدم،همونطور چهار زانو که وسط تخت نشسته بودم نشستم که با جدیت گفت» نه یعنی چی؟پاشو ببینم لجبازی حدی داره پاشو بهت می گم.. «آرنجم رو کشید و با زور بلندم کرد و کشوندتم دم دستشوئی اتاق و گفت» سر و صورتتُ بشور.. «آبُ باز کردم و همچنان از هق هق نفس هامو بریده بریده بالا می کشیدم،عصبی ولی با صدای آروم گفت» یه کم آب بخور اونطوری هق هق می کنی..هونیا با توأم.. «همینطور به شیر آب باز نگاه می کردم،دلم می خواست داد بزنم و بچه امُ ازش بگیرم و از خونه اش بزنم بیرون ولی کجا؟!که چی بشه؟بابام برگردونه؟چطوری برم عالم و آدم فهمیدن که ما با هم داریم زندگی می کنیم...اومد تو دستشوئی و مشتشُ پر آب کرد و گفت» صورتتُ بیار جلو ببینم..
romangram.com | @romangram_com