#قشاع_پارت_163

-خودم..خودم..می..می شورم..
امیرعباس-تو قرار بود بشوری دو دقیقه زل نمی زدی به آب..بیا جلو ببینم،از بچه هم بچه تری،سر لج می افتی..سن و سالتُ،جایگاهتُ،مادر بودنتُ،همه رو فراموش می کنی می شی هونیای شش ساله (از ملایر که مامان باباش خیلی دوس دارن تو برنامه ی شما شرکت کنه عموپورنگ..عه عه ببخشین بچه ها داشتم همراه خواه*ر*زاده م تلویزیون می دیدم و تایپ می کردم اینجوری شد!) که سر هر چی لج می کرد و صدای همه رو در می آورد...آب بخور ببینم آب بخور..همچین هق هق می کنه یکی از در این اتاق بیاد تو فکر می کنه یه فس کتک خورده..اعصاب آدمُ داغون می کنی با این گریه هات...خشک کن درست و صورتتُ می خوام بچه رو بهت بدم شیر بدی،خیس نشه لباسش.. «هر کاری می گفت رو انجام می دادم چون اکر انجام نمی دادم وادارم می کرد..روی تخت نشستم و بچه رو داد ب*غ*لم و گفت» زیر گردنشو بگیر..
همونطور بالا سرم ایستاد به سورن نگاه کرد تا بخوابه و ازم بگیرتش و ببره بذارتش روی تخت خودش...روی تخت دراز کشیدم،روم نمی شد برم بیرون و چشم تو چشم بقیه بشم؛یعنی الأن مهران حالش چطوره؟الهی براش بمیرم کاش اون روز لعنتی اصلا از خونه بیرون نمی رفت..خودمو جمع کردم و موهامو روی صورتم ریختم تا همه جا تاریک بشه،فکر مهران از سرم نمی افتاد همینطور توی سرم فقط مهران و حال و روزی که ازش بی خبر بودم می پیچید..فکر کردم فردا صبح روز ملاقاتِ،امیرعباس هم خونه نیست برم ملاقاتش شاید این بار اگر اسممو نگم بیاد و ببینمش...
-هونیا..؟گرفتی خوابیدی؟!مهمون تو خونه اتِ تو اینجا خوابیدی؟!
-من روم نمی شه بیام بیرون..
-تا حالا که بیرون بودی!
-تا حالا داد نزده بودی بگی داداشت قاتلِ که همه بشنون..!
امیرعباس-مگه اون بیرونی ها نمی دونند که ماجرا چیه؟!پاشو ببینم.. «اومد زیر بازومو گرفت و عین پر بلندم کرد و گفت» این موهاتُ ببند که همش تو سر و صورتتِ.. «موهامو عقب زدم و نگاهش کردم که گفت» ظهر شد مهمون داریم ها،همه گرسنه اند...
-کسی دیگه از گلوش غذا پائین نمی ره..
امیرعباس-تو تعیین می کنی می ره یا نمی ره؟!پاشو اینقدر بهونه های بنی اسرائیلی نیار.. «تا از روی تخت بلند شدم گفت» لباستو درست کن..ای خدا هونیا یکم سر به هوائیتُ بذار کنار.. «دگمه هامو بستم که گفت» اصلا این چیه پوشیدی؟!دامن پیرهنت چرا اینقدر کوتاهه؟این همه لباس راحت برات خریدم گذاشتم توی این کمد تو باز این پیرهن های کوتاه و رنگ و رو رفته رو می پوشی؟!
-مگه اینا لباسای زن دوستت نیستن؟!

romangram.com | @romangram_com