#قشاع_پارت_161

-مگه دادگاه های قبلی ای هم بر پا شده بوده که این دادگاه آخره؟!
امیرعباس-اون موقع که حامله بودی یه دادگاه برپا شد ولی به نتیجه ای نرسید،مدارک برای مهران کافی نبود..پزشک قانونی هم همچنان در حال بررسی بود..اصلا دادگاه الکی بر پا شده بود،یه وقت دیگه گذاشتن حال مهران خوب نبود...
-خاک بر سرم چی شده بود؟چرا به من نگفتی؟!
امیرعباس-بگم که چی بشه؟وقتی نمی تونی بری،وقتی هم منو قسمم داده هم تو رو قسمت داده که نری زندان حالشو بدونی که از نگرانی از پا دربیای؟!فعلا بهتره..
-دروغ نگو امیرعباس،من خواهرشم..بابام داره روز به روز پیر تر می شه مامانم هم داغون تر..همه می دونند الا من که انگار نسبتی با داداشم ندارم..هر وقت پرسیدم یه طوری بهم گفتی حالا وقتش نیست که ترسیدم..ترسیدم ادامه بدم و از کوره در بری،حس نهفته در وجودت فوران بزنه و تموم اون حسی رو که برای من در وجودت ساختی و سعی کردی روی تعصبت پا بذاری خراب بشه و منو این بچه بی کس و کار بشیم؛چرا بهم حرفی نمی زنید؟به خاطر من تو زندانِ..اون که قسم داده نیا زندان هر وقت هم رفتم نیومده که ببینمش بابا که تا می گم مهران بلند می شه می ره مامان که اونقدر گریه می کنه که به خودم لعنت می فرستم چرا پرسیدم..تو هم که اینطوری از بقیه هم جرئت و روش رو ندارم که بپرسم...
امیرعباس بهم نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-یادت نره شیر دادی بهش بزنی پشتش..
-امیرعباس!؟من دارم با تو حرف می زنم ها!
امیرعباس-مگه نمی گی می ترسی از کوره در برم پس باز بترس چون هر چی بیشتر مهرانُ یادم بندازی بیشتر هم یادم می افته که زن و بچه ام کی هستن!
با بغض و دل شکستگی گفتم:
-امیرعبــاس!من فکر می کردم تو منطقی داری به قضیه نگاه می کنی تو که ظاهرا به حرفام اعتماد کرده بودی که مهران قاتل نیست..!

romangram.com | @romangram_com