#قشاع_پارت_160

عمورسول-امیرعباس؟بابا یه لحظه بدش به من «امیرعباس حال باباشو که فهمید سورنُ داد ب*غ*لش و عمورسول با یه حال عجیبی سورنُ ب*و*سید و بوئید و به سینه اش چسبوند و زیر لب گفت» یادگاری امیرحسامم!یادگاری امیرحسینم..آروم جونم...
از جیبش یه جعبه درآورد و از تو جعبه یه زنجیر..بعد ملیح مامان اومد زنجیرُ انداخت گردن سورن و گفت:
ملیح مامان-خدایا حفظش کن از هر خطری،از هر اتفاق و حادثه ای این بچه امو دور نگه دار تا جای دو تا جوونمو پر کنه..
ملیح مامان هم سورنُ ب*و*سید و بعد از ب*غ*ل عمو رسول گرفت داد به امیرعباس و امیرعباس هم بهم اشاره کرد و گفت:
امیرعباس-بچه هلاک شد از گریه بیا.. «دنبالش راه افتادم چقدر سنگین بودم انگار هزار کیلو بار روی دوشمِ،بابا چی می کشه؟مامان چی؟!حتما اونا هم حالشون بدتر از منه که مامان مثل همیشه رنگ باخته و بابا گردنش عین لبو سرخ،هرگز به این حال مامان و بابا توجه نکرده بودم انگار فقط خودمو می دیدم،حالا درکشون می کنم بابا برای همین منو نمی خواست حق داره،سورن مثل پاره ای از تن هر دو خونواده ست که همدیگر رو نگه دارن و نگذارند اون یکی سقوط کنه مثل حلقه هائی که توسط حلقه ی وسط به هم پیوند می خورند،امیرعباس گفت» بشین اول شیرش بده تا کمی آروم بشه تا من لباس هاش رو بیارم،خوب توی حوله بپیچونش سردش نشه.. «نشستم روی تخت و امیرعباس لباسای بچه رو آماده کرد و گفت» خیلی خب صبر کن لباس تنش کنم بعد...
-امیرعباس؟تو هم خیلی عذاب می کشی؟ «امیرعباس سر بلند کرد ولی جوابمو نداد فقط خیلی تند کارای سورنُ می کرد انگار افتادن دنبالش!» رفتی زندان؟
امیرعباس-آره
قلبم هری ریخت و گفتم:
-تنها رفتی؟داداشم چطور بود؟
امیرعباس نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
امیرعباس-زیاد خوب نبود..آخه سه ماه دیگه داداگاهیِ که توش حکم معلوم می شه..!

romangram.com | @romangram_com