#قشاع_پارت_155
-نه بابا «با خنده گفتم» از پسش براومدم..
امیرعباس لبخندی زد و گفت:
امیرعباس-آفریـن به مامان کوچولوی خودم..
دوباره به سورن نگاه کرد و آروم آروم نوازشش کرد،دلم می خواست جای سورن می بودم تو ب*غ*ل امیرعباس و من نگاهش می کردم و اون نوازشم می کرد..امیرعباس بهم نگاه کرد و لبخندی زد و سرون رو سر جاش گذاشت که گفتم:
-فقط دلت برای سورن تنگ شده بود؟
امیرعباس با شیطنت لبخندی زد و اومد طرفم و کمرمُ در بر گرفت و موهامو کنار زد و گفت:
امیرعباس-آخه تو که جای خود داری!
-یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟!
این جمله رو با اخم تصنعی ادا کردم و آروم امیرعباسُ پس زدم،قبل از اینکه از ب*غ*لش بیام بیرون تا رومو برگردوندم منو از پشت سر کشید تو آ*غ*و*شش و پشت گردنمُ ب*و*سید و بوئید و آروم تو گوشم گفت:
امیرعباس-دلم برای تو هر ثانیه تنگ می شه،حتی وقتی الأن کنارمی تو ب*غ*لمی،هر وقت دست از ب*و*سیدنت می کشم دلم برات تنگ می شه اونقدر که گاهی فکر می کنم از این همه تنگنا می میرم..
برگشتم نگاهش کردم؛نمی خواستمش ولی چه خوب که اون منو خواست وگرنه چیکار می کردم؟دیگه یادم رفته که برادرشوهرم بوده،دوست صمیمی برادرم بوده،داداش مقتولیِ که برادرم متهم به قتلشِ..اونم یادش رفته و شاید این نهاد وجودشِ که نمی ذاره خود با خود برترش براش زمزمه کنند که من کی هستم و امیرعباس احساسی رو که می خواد،لحظه ای رو که می خواد ایجاد می کنه...صدای گریه ی سورن بلند شد خواستم امیرعباسُ پس بزنم تا سراغ سورن برم ولی یه لحظه نتونستم از خودم جداش کنم!یه حالی شدم،مگه صدای سورنُ نمی شنوه؟!بچه داره گریه می کنه چرا هنوز داره پی غریزه اش می ره و عقلشو وجدانشو ساقط کرده؟؟!!!
romangram.com | @romangram_com