#قشاع_پارت_156

-امیرعباس!بچه داره گریه می کنه «انگار جمله ام مثل یه زنگ خطر یا هشدار بود براش،آروم رهام کرد،با تردیدی پنهان نگاهش کردم،به سورن نگاه کرد و اشاره کرد برم طرفش..سورنُ ب*غ*ل کردم و پستونکشُ توی دهنش گذاشتم و تو ب*غ*لم تکونش دادم،امیرعباس چشم ازم بر نمی داشت آروم سر به زیر انداختم و گفتم» لباساتو عوش کن بریم شام بخوریم عرشیا اینا خیلی وقته منتظرند..
سورن دو مرتبه خوابید و ...
بعداز صرف شام عرشیا گفت:
عرشیا-ما دیگه می ریم..
به هدی نگاه کردم و هدی آروم گفت:
هدی-من با آژانس می رم مسیرامون یکی نیست!
عرشیا با کمی جدیت گفت:
عرشیا-گفتم ما می ریم..
من جای هدی از جدیت عرشیا حساب بردم و گفتم:
-آره هدی جان با عرشیا برو خیال ما هم راحت تر باشه..
امیرعباس-ماشین زیر پاشِ دیگه،فوقش نیم ساعت دیرتر برسه خونه عوضش خیال همه راحتِ که تو صحیح و سالم رسیدی..

romangram.com | @romangram_com