#گریان_تر_از_گریان_پارت_220


خانوم ذاکری:ببخشید خانوم اتشین باور کنین تقصیر من نبود.

نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم:تقصیر شما نبود!!!پس حتما من امپول اشتباهی به سرم بیمار تزریق کردم دیگه نه؟مجبورم این بی توجهی رو به اقای زاهدی گزارش بدم.

منتظر نموندم چیزی بگه پرونده رو برداشتم و وارد اتاقم شدم.

روی صندلی نشستم و سرم رو بین دودستام گرفتم...از خودم متنفرم که اینطوری با ذاکری صحبت کردم باوجوداینکه مقصر بود نباید این مدلی باهاش حرف میزدم ولی دست خودم نیست اینروزا حتی با مارالم دعوای لفظی دارم.همه ی اطرافیانم متوجه کلافگی و بداخلاقیام شدن به همین دلیل سعی میکنن زیاد نزدیکم نشن تا به دلایل بیخود علاوه براعصاب خودم اعصاب اونارو هم به هم نریزم.

از جام بلند شدم ساعت کاریم تموم شده بود.روپوشمو دراوردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون اومدم.

قبل از اینکه بیمارستانو ترک کنم رفتم توی بخش.

خانوم ذاکری سرش توی یه پرونده بود و حواسش به من که درست مقابلش ایستاده بودم نبود از اونجایی که فردا روز تعطیلیم محسوب میشه دوست داشتم همین الان ازش به خاطر رفتارم عذرخواهی کنم.


romangram.com | @romangram_com