#گریان_تر_از_گریان_پارت_219
داداش:بگو چرا شما اینقدر ناراحتی منتظر عموهومنی...مگه خبر نداری باباجون عموهومن حدود یه هفته است برای انجام کاری رفته سفر انشاا..اخرهفته ی اینده برمیگرده.
احساس کردم یه نفر به قلبم چنگ زد برای یه لحظه از همه ی اطرافیانم متنفر شدم دل و قلبم فقط یه نفر رو طلب میکرد ولی اون یه نفر توی این جمع حضور نداشت.
********
چراغ اتاقو خاموش کردم و روی تخت نشستم.
تکیه امو به پشت تخت دادم و درتاریکی به روبه روم چشم دوختم.
دلیل خیس شدن مژه هام و پس از اون صورتمو نمیدونم دلیل بیقراری قلبمو نمیدونم دلیل این ناراحتی وصف ناپذیرو نمیدونم من حتی نمیدونم چه حسیه که تازگیا توی تک تک سلولام جاری شده یعنی حتی شایدم بدونم ولی نخوام اعتراف کنم نمیدونم چی باعث شده که بعد از یک مدت خیلی طولانی دارم گریه میکنم فقط یه چیزیو خیلی خوب میدونم...قلب و دلم دارن از شدت دلتنگی نابودم میکنن...نابود.
فصل هفتم:جاده ی عاشقی
با عصبانیت رو به پرستار بخش(ذاکری)گفتم:در اثر سهل انگاری شما نزدیک بود بیمار جونشو از دست بده این چه وضعه کارکردنه.
romangram.com | @romangram_com