#گریان_تر_از_گریان_پارت_218


قبل از اینکه من چیزی بگم نوشین خانوم گفت:هستی جان عزیزم معذرت میخوام ما اینقدر دیر به دیدنت اومدیم راستش من همین امروز فهمیدم تو حالت نامساعد بوده.

_ممنون اصلا احتیاجی نبود شما خودتونو به زحمت بندازین.یه کسالت ساده بود داداش و مارال خیلی بزرگش کردن.

_وا عزیزم یه نگاه به خودت کردی از اخرین باری که من دیدمت خیلی ضعیف تر شدی بعد میگی یه کسالت جزئی بوده.

فقط به زدن یه لبخند کوتاه بسنده کردم حوصله ی ادامه این بحث و اصلا این مهمونی رو نداشتم.

دعا دعا میکردم زمان سریع بگذره.

برای لحظه ی کوتاهی سکوت در بین جمع حکمفرما شد این سکوت با صدای مهرسا شکسته شد.

مهرسا رو به داداش گفت:باباجون عمو هومن چرا با نوشین جونشون نیومده؟


romangram.com | @romangram_com