#گریان_تر_از_گریان_پارت_201

در اغوش هومن بودم یه دستشو روی شونه ام گذاشته بود و دست دیگه اشو دور کمرم حلقه کرده بود...لبخند روی ل*ب*ش بود ولی نگرانی رو میشد به وضوح از چشاش خوند.

صادقانه بگم ارامشی که بروجودم سرازیر شده بود باعث شد کلا از ارتفاع و هرچیز دیگه ای یادم بره...

نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم از اغوشش بیرون بیام.با صدای پرجذبش به چشاش خیره شدم.

هومن:به نظر خودت اگه یکم غرورتو نادیده میگرفتی و صادقانه اعتراف میکردی از ارتفاع میترسی بهتر نبود؟

در سکوت فقط به چشاش خیره شدم بدون اینکه سعی کنم از اغوشش بیرون بیام.

اونم به چشام خیره شد به دستی که روی شونم گذاشته بود فشاری وارد کرد و با لحن ارامش بخشی گفت:چرا از ارتفاع میترسی؟؟

با کمی مکث گفتم:توی دنیای هرکس یه چیزایی وجود داره که ازش میترسه ترس من از ارتفاع کاملا تصادفیه ودلیل خاصی نداره.

به سختی چشم ازش گرفتم لعنتی چشاش ادمو مسخ میکرد به لبه ی پیراهنش خیره شدم و به صحبتاش گوش سپردم.

romangram.com | @romangram_com