#گریان_تر_از_گریان_پارت_202


هومن:هر شخصی تا وقتی از یه چیزی میترسه که از دور بهش نگاه کنه اما اگه واردش بشه و به نکات مثبتش فکر کنه ترسش از بین میره....مثلا همین ارتفاع کلی نکته مثبت داره که من مطمئنم تا بحال اصلا بهشون فکر نکردی...لب باز کردم که چیزی بگم ولی اون مانع شد و گفت:ببین ما تمام عمرمونو روی زمین میگذرونیم.روی زمین چیزای زیادی وجود داره که به ما کلی ضرر میرسونه ولی هیچوقت از زندگی روی زمین نترسیدیم.مثلا روی زمین کلی ادم وجود داره که در بسیاری از مواقعی به طریقی باعث ناراحتی ما شدن پس در اینصورت ما باید از زمین بترسیم چون روش اشخاصی وجود داره که به ما ضرر میرسونه ولی هیچ کس چنین ترسی نداره...به جاش در ارتفاع ما از زمین و ادماش فاصله میگیریم و به اسمون نزدیکتر میشیم اسمونی که از بچگی تا بحال فکر میکردیم خدا اونجا زندگی میکنه...شما هم اگه به همین مسئله کمی فکرکنی علاوه براینکه ترست از ارتفاع از بین میره ارتفاع میشه مکانی که بهت ارامش و امنیت میده...درست نمیگم؟؟

به فکر فرورفتم حق با اون بود چقدر قشنگ صحبت میکرد و چه مثال با معنی زد.

با صداش از افکارم بیرون کشیده شدم با لحن بدجنسی گفت:خوشت اومده.

من با تعجب:از چی؟.....لبخندی زد و گفت:از جایی که الان توش قرار داری.

برای اولین بار خجالت کشیدم سریع خودمو از اغوشش بیرون کشیدم تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم دستاشو به حالت تسلیم بالا اورد و درمیون خندش گفت:باور کنین منظوری نداشتم منو عفو کنین توی این مدت از بس ترکشای عصبانیتتون بهم برخورد کرده یه جای سالمم توی بدنم نمونده.

با اتمام جملش منم خندم گرفت اولین بار بود که داشتم جلوش میخندیدم همون لحظه فانفار از حرکت ایستاد... هردو همزمان نگاهی معنا دار بهَم انداختیم در کابینو باز کرد و درحالیکه سعی میکرد لبخندشو جمع کنه گفت:بفرمایید.

با ناز ازش چشم گرفتم و از کابین خارج شدم.برخلاف زمان ورودم به کابین که حالم خیلی بد بود الان احساس خوبی داشتم یه حس که نمیدونم باید اسمشو چی بذارم...با صدای هومن به خودم اومدم._شما روی نیمکت بشینین تا من برم یه چیز شیرین براتون بخرم_نیازی نیست حالم خوبه_الان حالتون خوبه چند دقیقه ی پیش از ترس در حال بیهوشی بودین.


romangram.com | @romangram_com