#گریان_تر_از_گریان_پارت_174


ازش تشکر کردم و همراه مارال و مهرسا از ارایشگاه بیرون اومدیم.

داداش طاها داخل ماشین در انتظار نشسته بود.هر سه سوار شدیم.

داداش با دیدنمون گفت:به به مفتخرم که راننده ی خصوصی جمع مادمازلین زیبا هستم امر بفرمایید کجا بریم سرکارخانوم ها.

مارال:تشریف ببرین باغ لطفا جناب راننده دیرمون شده.

داداش دستش رو به علامت اطاعت بالابرد و به راه افتاد.نگاهی به مهرسا که چشم به بیرون دوخته بود انداختم چقدر ماه و دوست داشتنی شده بود.

برخلاف همسن های خودش از ارایش متنفر بود و فقط موهاشو به حالت ساده ای اونم مارال براش درست کرد.و یه رژ ملیح زد.قربونش بشم که اینقدر دوست داشتنی و خوردنیه.

از سفر شمالمون چهار روز میگذره...بالاخره شب عروسی شیده و مهرداد فرارسید.نمیدونم چرا استرس دارم نمیدونم چرا نگرانم شیده رو بعد از سفر شمال یه بار دیگه دیدم که رفتارش دوباره به حالت قبل برگشته بود و متوجه شدم که دلیلش اینه که مهرداد همه چیزو بهش گفته.


romangram.com | @romangram_com