#گریان_تر_از_گریان_پارت_175
سرم رو تکون دادم و سعی کردم ذهنم رو از همه چیزخالی کنم در دل با خود زمزمه کردم:تو امشب داری میری عروسی داداشت هستی فقط داداشت.
.
ساقم رو دراوردم و رژلبم رو هم که نیلی خانوم بهم داده بودتا اگه بهش نیاز پیدا کردم ازش استفاده کنم تجدید کردم.
شاید اگه یه اتفاقی میوفتاد و فراموشی میگرفتم هیچوقت حتی فکرشم نمیکردم که من اینقدر ادم افسرده و بدبختیم که مدتهاست حتی زیبایی هایی که خدا بهم داده رو ندیدم.
در باز شد و صنم وارد شد با دیدنم مات و مبهوت موند بعد از چند لحظه گفت:چه کردی هستی فکر کنم امشب توی مجلس بین پسرا به خاطر تو دعوا بشه.وااای دوست به این خوشگلی داشتم من و غافل بودم.
_اه چقدر هندونه میدی زیر ب*غ*ل ادم بریم دیگه حالم از خودم بهم خورد.
با حالت شوخی اضافه کردم:اگه قراره من بیام باعث انحراف پسرا بشم اصلا نمیام.
_برو گمشو بیا بریم بینم.لبخندی زدم کیف دستی مشکیمو توی دستم گرفتم و به همراه صنم وارد مجلس شدیم.
romangram.com | @romangram_com