#گندم_پارت_232

-شما کدوم پسر دائی ش هستین؟شنیده بودم دوتا پسر دائی خوش تیپ وخوش قیافه داره!

-من سامان هستم اینا چیه رودیوار؟

سمیه-گندم اومد اینجا واومدتو.خیلی خونسرد وراحت.اول یه خنده تحویل من داد وبعد ازتوکیفش یه اسپری درآورد وبا همون لبخند اینارورودیوارا نوشت ودوباره یه لبخند دیگه بهم زد وگفت که رودیوار توکوچه م چندتا یادگاری برام نوشته بعدشم یه بای بای باهام کردورفت!

-به همین سادگی؟

سمیه-ازاینم ساده تر!

-وشمام هیچی بهش نگفتین؟

رفت رویه مبل نشست وبه منم اشاره کرد که کنارش بشینم منم رویه مبل اون طرف تر نشستم خندیدوگفت:

-یه چیزی روی وجدانم سنگینی می کرد بااین کارش هم خودشو راحت کرد هم منو!

-پس قبول دارین که تواون جریان...

نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:

-ازاون جریان خیلی گذشته!

-چرااون کاروکردین؟

سمیه-به یه همچین کاری احتیاج داشتم تامشکلم حل بشه.

-حل شد؟


romangram.com | @romangram_com