#گندم_پارت_231

-انگارانتظار یه همچین چیزی روداشتین؟

بازم باتعجب بهش نگاه کردم که باچشماش دیوارای آپارتمانش روبهم نشون داد تازه متوجه وضع توخونه شدم بارنگ قرمز روتموم دیوار چیز نوشته بودن!خائن!آدم فروش!خیانتکار!چاپلوس!...!!

یه آن ماتم برد برگشتم بهش نگاه کردم که خندید وچادرش روازسرش ورداشت وانداخت رو یه مبل وگفت:

-بفرمائین بشینین الان چایی براتون دم می کنم!

باتعجب نگاهش کردم همونجور که می خندید رفت طرف آشپزخونه منم دوباره مشغول خوندن نوشته های رودیوار شدم ((اینجا خونه یه دختر...است!اینجاآرامگاه یه...است!اینجا...!))

اصلا نمی تونستم این چیزایی روکه می بینم باور کنم که ازتوآشپزخونه گفت:

-شاهکار دختر عمه تونه!

-گندم؟

سمیه-آره گندم!

-اومده بوداینجا؟

سمیه-درست نیم ساعت قبل ازشما!

-الان کجاس؟

سمیه-نقاشیش که تموم شد رفت!چایی م نخورد!

بایه سبد کوچیک میوه ازتوآشپزخونه اومد بیرون برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت:


romangram.com | @romangram_com