#گندم_پارت_230
-شماروبجا نمی آرم!
-خودتون هستین؟خانم سمیه...؟
برگشت طرف همسایه هاش وانگار کمی دلش قرص شد وبعد دوباره منو نگاه کرد وگفت:
-بله خودمم
آروم بهش گفتم:
-من پسر دائی گندم هستم!
تااینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد دیگه ازاون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود یه مرتبه طوری که من جاخوردم بلند گفت:
-آهان ازانجمن تشریف اوردین؟بفرمائین توخواهش می کنم همه جزوه ها ومقالات تایپ شده حاضره بفرمائین!
فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی می کنه!هیچی نگفتم که ازهمسایه هاش عذرخواهی کرد ویه تعارف به من کرد وخودش جلوجلو رفت توخونه ومنم دنبالش راه افتادم
ازحیاط گذشتیم وازپله ها رفتیم بالا وجلویه آپارتمان واستادیم باکلیدش درآپارتمان رو واکرد وبعد برگشت طرف من وگفت:
-ازچیزای عجیب وغریب که شوکه نمی شین؟
فقط نگاهش کردم که خندید ودرآپارتمان روواکرد ورفت تووکنار درواستاد وبه من تعارف کرد.
آروم رفتم توآپارتمانش راستش یه لحظه ترسیدم فکر کردم نکنه یه مرتبه یه وصله ای چیزی به من بچسبونه!
توهمین فکر بودم که گفت:
romangram.com | @romangram_com