#گندم_پارت_229

-ممنون فعلا خدانگهدار

ژاکلین-خداحافظ،موفق باشین!

-ممنون

تلفن روقطع کردم ورفتم طرف گاراژوماشین م روروشن کردم وراه افتادم

نیم ساعت طول کشید تارسیدم به خونه شون تاماشین روپارک کردم وپیاده شدم متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش روبهم داده بود شلوغه!کمی رفتم جلوتر یه عده زن ومرد جلوی درخونه واستاده بودن وباهمدیگه حرف می زدن انگار اتفاقی افتاده بود!کمی ترسیدم!

بالاخره رفتم جلو وسلام کردم همه برگشتن وزل زدن به من ازیکی شون پرسیدم:

-ببخشید منزل خانم سمیه...همینجاس؟

تااینو گفتم یه دختر بیست ویکی دوساله که چادرمشکی سرش بود یه قدم اومد جلو وگفت:

-چیکارشون دارین؟

-باخودشون کاردارم

یه نگاه به من کرد وکمی رفت توفکر وبعد بااحتیاط پرسید:

-می شه بپرسم باایشون چیکاردارین؟

-مسئله خصوصیه!باید به خودشون بگم!

احساس کردم که شک کرده یا شایدم ترسیده ترس وعصبانیت توچشماش معلوم بود باحالت تردید گفت:


romangram.com | @romangram_com