#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_448
-میگم...اول بگو دانشگاه می ری؟
سری تکون داد و با قند چایش رو سر کشید.مینا به جاش جواب داد:نه.می خواست بره ولی نشد.تو که رفتی من هم رفتم شیراز و ساره هم نامزد کرد.دیگه تنهایی نمی شد بره.
با ذوق گفتم:ساره نامزدت کیه؟
-پسر سوم محسن مرادی.
-محسن مرادی کیه؟به نظرم آشناس.
ساره گفت:محسن مرادی همون که زمین های پیش آب شیرین مال اونه.پسرش اسمش امیرصادقه.
-امیرصادق مرادی؟وایسا ببینم...امیرصادق مرادی دبیر شیمی سال سوممون نبود؟
ساره سری تکون داد.خندیدم.مینا گفت:خودت چی؟شوهرت رو از کجا پیدا کردی؟دوستت داره؟
نمی خواستم دروغ بگم.من اصلا اهل دروغ نبودم.گفتم:بعدا میگم.فعلا باید برم.
خواستم پاشم که ساره دستم رو گرفت و گفت:ببینمت تو موهای صورتت رو نزدی؟
-نه.
سهیلا یه جیغ کشید و گفت:هنوز نزدی؟خیلی بی شعوری!.
ساره یه چشمک زد و گفت:بیچاره آقا شوهرتون...سهیلا وِرِس(سهیلا پاشو)
romangram.com | @romangram_com