#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_447


پرید وسط حرفم و باز با لهجه ی عجیبا غریباش گفت:بلی.ما نیز دعوت شده ایم.حال شما چطور؟

-اِ مام دعوتیم.بواَش اوما وِم گت(ما هم دعوتیم.باباش«بابای داماد» اومد بهم گفت)

سهیلا با چای وارد شد و گفت:اشنفتم میره دار شدی(شنیدم شوهر دار شدی)

با حرص گفتم:سی چه لری فارسی حرف زِنی؟(چرا فارسی لری حرف می زنی؟)

با خنده گفت:وِ تو چه(به تو چه)

مینا گفت:حالا بگو چطور ازدواج کردی؟شنیدم شوهر شما بسی زیباست.(یهو خندید)چه لهجه ی باکلاسی داره. دهنش رو می چرخونه(با ادا گفت)متشکرم.

خودمم خنده ام گرفت.سهیلا گفت:بواَم این کیچه دیش.گت ای کُر سوسول کر کیه؟(بابام توی کوچه دیدش گفت این پسرسوسول پسر کیه؟)

-سوسول نیست.فقط لباس پوشیدنش فرق داره.

مینا هو کشید و گفت:رضوان هم که داره فارسی حرف می زنه.

خندیدم.حواسم نبود.از بس این چند وقت باهاش فارسی حرف زده بودم.

مینا گفت:آقا بیاین همه فارسی حرف بزنیم.

با اینکه ناراضی بودم ولی قبول کردم.دوست داشتم حداقل این چند روز که اینجام فارسی حرف نزنم.من لری رو بیشتر دوست داشتم.!

سهیلا گفت:خب از شوهرت بگو...بی شعور چطور پیداش کردی؟

romangram.com | @romangram_com