#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_449
سهیلا سریع رفت.گفتم:چتونه؟
چشمکی زدن دوباره.با دیدن آدامس کوهی(یه چیزی مثل موم ولی قوی تر) و بندهای پیچیده شده دور سر سهیلا گفتم:نمی ذارم.اصلا...
مینا یکی زد توی سرم و گفت:مَر دس خوته؟(مگه دست خودته؟)
دیدم جیغ و مقاوت فایده نداره.کوتاه اومدم.سهیلا که آرایشگر مخصوص کوچه امون بود هجوم آورد سمت صورتم و مینا و ساره موهای دست و پام رو می زدن.قدر درد داشت!
*ارمیا*
یه خمیازه کشیدم ولی چشمهام رو باز نکردم.انقدر خسته بودم که حد نداشت.دیشب تا دیروقت داشتم صورتم رو اصلاح می کردم برای عروسی.از ریش و ته ریش خوشم نمی اومد.حس کردم یکی کنارمه.لای چشمهام رو باز کردم.یه دختر بود که نزدیک ساکم بود و نمی دیدم داره چیکار می کنه.سریع مچش رو گرفتم.با دیدن یه
دختر غریبه دستم رو از دور مچش باز کردم و با اخم گفتم:چرا به ساک من دست زدید؟
-دست نزدم.شلوارتون رو گذاشتم کنار ساکتون.
با اخم گفتم:شما کی هستین؟با چه اجازه ای اومدین داخل؟
متعجب نگاهم کرد.از نگاهش حرصی تر شدم و با اخم غلیظ تری گفتم:رضوان کو اصلا؟
لبخندی زد و گفت:من رضوانم.
نگاهش کردم.پوستش نسبت به رضوان خیلی روشن تر بود.سفید نبود ولی سیاه هم نبود.ابروهاش هم با یه مدل ساده اما قشنگ بالای چشمهاش که با چشمهای رضوان مو نمی زد،قرار داشت.به دستهاش نگاه کردم.نه بابا این دختره خیلی روشنه.خیلی از رضوان قشنگ تر بود.نکنه خودشه؟
-خودتی؟
romangram.com | @romangram_com