#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_443
دفتر رو از دستم کشید و گفت:چون اکثر شلوارهای شما کتانه.تازه این اندازه ها رو هم لازم بود.
اُه اُه!.یهو گفتم:خیاطی؟
-یه مدت چون بیکار بودم و پول هم لازم داشتیم خیاطی می کردم.
سری تکون دادم.پس اطلاعات همچین هم آپدیت نبودن.(خجالت)تا شب به اندازه خشتک و باسن خندیدم.
*امیررایا*
-داداش بسه..چقدر گریه می کنی!
با کلافگی دستش رو پس زدم.حال هیچ کس رو نداشتم،حتی خودم رو!.دوست نداشتم هیچی بشنوم.هیچی!
-امیر...دادا آروم باش!
جواب ندادم.مراسم نسبتا تموم شده بود.مثل یه بت از سمت راست می رفتم سمت چپ و جواب های سلام می دادم.حالا که مراسم تموم شده بود می تونستم برای چند دقیقه هم برای خودم باشم.رفتم بالا.در اتاقم رو باز کردم.با حرص در رو بستم.یه نیم نگاه توی آینه انداختم.ریش های دو روزه و چشمهای سرخ و پُف کرده و صورتی که به زردی می زد.گوشیم رو برداشتم.محکم به آینه کوبوندم.آینه هزار تکه شد و روی زمین و میز افتاد.احساس کرختی و اضافه بودن داشتم.روی تختم ولو شدم.قاب عکس روی میز عسلی کنار تختم رو برداشتم.یه نگاه به تصویرش انداختم.بغضم بزرگتر شد..حالم از همه چی به هم می خوره!.قاب عکس رو برداشتم و محکم به دیوار کوبوندم.سرم داشت می ترکید.دلم می خواست این خونه رو روی سر خودم خراب کنم.در باز شد و آندره هُل پرید داخل.آندره،آرتمن،پگاه،رهام،سهیل،علیرضا،بردیا و همسرش سیما،الهام، روژان، سامان،نیما و رُزا و آدینا و آتنا.همه اومده بودن ضعف من رو ببینن؟آرتمن به سختی جلو اومد.دستم رو کشید و مجبورم کرد نیم خیز بشم.با محبت زل زد توی چشمم و گفت:داداش چرا خودت رو اذیت می کنی؟
-هه!.اذیت؟من دارم خودم رو اذیت می کنم؟صد سال خدا این موقعیت رو برات نیاره!.
رهام گفت:خب داداش یه کم آروم باش.سه روزه داری گریه می کنی!.اصلا از آب و غذا افتادی!
روژان با همون محبت های خواهرانه ی دائمی اش گفت:امیر اینجوری نابود می شی!.من درکت می کنم. بخدا می دونم خیلی سخته.من هم شرایط تو رو داشتم.حتی مثل تو چند روز اول اصلا حرف هم نمی زدم ولی فقط به خودم آسیب زدم.آدم ها میان که برن.یه روزی هم تو میری،یه روزی هم من!
آتنا با غم گفت:رایا جونم تو پهلوون ما بودی!.پهلوونمون پنبه شده!.
romangram.com | @romangram_com