#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_444
لبخند تلخی روی لبم نشست.اشک همه رو درآورده بودم.ولی واقعا نمی تونستم.دلم نابود بود!.حالم خیلی بد بود و شاید روژان هم نمی تونست من رو درک کنه.دستم رو از دست آرتمن بیرون کشیدم و به بامرام ترین آدم های دنیا خیره شدم.گفتم:حالم خوبه.
علیرضا با ناراحتی گفت:کجا حالت خوبه؟آدمی که سه روز مثل یه ربات فقط راه بره و نخوابه حالش خوبه؟؟!
الهام با لبخند تلخی گفت:امیر،اینجوری با مشکلات مبارزه نمی کنن!
چیزی نگفتم.داد آندره دراومد.سریع می خروشید.با حرص گفت:همین خوبه!.بشین و راه به راه اشک بریز لام تا کام هم حرف نزن.خب؟.اینجوری میشه پسر خوبه.احمق بیشعور اینجوری می خوای سرپا بمونی؟اون دختر بیچاره به تو تکیه کرده که انقدر ضعیفی!.تو همون امیررایا نیستی!.تو زن داری بفهم.حالا یه تکیه گاهی ولی وا دادی!
آرتمن گفت:بسه آندره..سرزنشش نکن!
بخاطر شیشه ها نمی تونست جلوتر بیاد.با اخم گفت:سرزنش؟!.اسمش سرزنشه؟من دارم حقیقت رو به رخش می کشم.باید بفهمه!.خودشو داغون کرده آرتمن!.به همه گفته نیاین پیشم.خجالت نمی کشه؟!.به زن خودش میگه نیا.این مرد،امیررایا رستم پور،اصلا نمی خواد با مشکلات مبارزه کنه.فقط می خواد داغون کنه خودشو.
(رو به من ادامه داد)می خوای داغون شی؟بیا تا خودم داغونت کنم.وا دادی رستم پور؟اینه حاصل زحمات پدرو مادرت؟یه آدم که خودشو باخته؟
-من خودم رو نباختم.
-نباختی؟پس چرا از همه کناره گیری می کنی؟چرا شدی یه کرم که فقط توی پیله اش می مونه؟
نیما گفت:آروم آندره.اینجوری که با یه آدم داغ دیده رفتار نمی کنن!.کسی که توی کمتر از یه هفته خانواده اش رو از دست داده..امیر انقدری ذهنش آشفته هست که دیگه جایی واسه حرف های تو نداشته باشه.
رزا با همون چشمهایی که لنز آبی داشت و صدای محزونش گفت:همچین آدمی رو توی خلوتش تنها می زارن.
آندره با حرص گفت:خلوت یه روز دو روز نه یه هفته!.دو روز اول که گریه نمی کرد گفتیم الان نابود میشه!.به پاش افتادیم گریه کن بلند بلند.حالا گریه می کنه باید بگی جان خودت گریه نکن.!.این پسر الان رستم پور بزرگه،تنها بازمانده از این خانواده نباید اینجوری باشه حتی اگه داغش خیلی سنگین باشه!
بلند شدم و با حرص گفتم:تا حالا فکر کردی که داداشی که دیگه به خاطر نمیاریش،میری سینما فیلم هاش رو نبینی،باعث مرگ پدرت شه؟خبر مرگش بابات رو نابود کنه،فکر کردی؟سخت نیست یه برادر که دوستش داری ولی نمی ری و نمی تونی کنارش باشی بمیره؟واقعا سخت نیست مرگ برادرت؟سخت نیست توی اوج دوست داشتن ازش متنفر بشی چون با خبر لعنتی مرگش بابام رو کشت.مادرم رو ذره ذره آب کردن.غده ی سرطانیش عود کرد...این همه درد رو می تونی توی یه هفته دووم بیاری؟دو راهی اینکه برای داداشت یه فاتحه بخونی یا دوبار لعن و نفرین؟!..نه هیچکدوم از شماها توی شرایط زندگی من نیستین و نخواهید بود!.اینکه در عرض یه هفته عزیزترین های زندگیت رو از دست بدی نمی ذاره راست راست راه بری و به قول شماها محکم بود.شونه های آدم رو خم می کنه..سنگینی داغ خانواده ام روی دلمه.من عاشق مامان و بابام بودم.حالا ندارمشون!.تکیه گاه های خودم رو ندارم.تک افتادم.
romangram.com | @romangram_com