#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_442
خندیدم.ریز ریز!.یه کم پاهام رو باز کردم.متر رو دور رونم پیچوند و گفت:روی دفتر بنویسین چهل و شش!
گفتم:کجاش؟دور ران؟
از قصد گفتم ران که خودش هم خندید.گفت:می خواین تنگ باشه یا گشاد یا معمولی؟
-هرچی خودت می دونی.
یه نگاه به دفتر کردم.خواستم بخونمشون که گفت:اندازه ی قد پا بزنین نود وچهار.
گفتم:مطمئنی درست گفتی؟پام خیلی دراز شد.
بی حواس به حرف من گفت:اشتباه کردم.بزنید صد و یک!
شدم بابالنگ دراز که!.خوبه گفتم زیاده!بابا همون نود و چهر خوب بودا...
چند جای دیگه هم بدون اینکه دستش بهم بخوره اندازه گیری کرد.نگاهش کردم.تا زیر شونه ام می رسید. یاد اون شب افتادم.عجب موهایی داشت!.خرمایی رنگ بودن.توی خونه که مدام روسری می پوشید نمی ذاشت ببینمش.ابروهای پر و کشیده که به نظرم دست بهشون نزده بود.دماغ استخوانی جمع و جور دخترونه و لب و دهن صورتی قشنگ.چشمهای سبزش هم که دیگه نگو!.تنها مشکلی که داشت پوست تیره اش بود.
یه نگاه به دفتر انداختم.تقریبا همه جاش رو نوشته بود.با دیدن قسمت اندازه ی باسن و خشتک زدم زیر خنده. انقدر بلند خندیدم که رضوان با ابروهای بالا رفته نگاهم می کرد.حس می کردم اولین باره که انقدر به یه چیز خنده ام میاد!.رضوان نپرسید چرا می خندی؟!.با کنجکاوی بقیه ی دفتر رو هم ورق زدم.بالای هر صفحه اسم طرف رو با تمام اندازه ها نوشته بود.بدون خجالت همه ی اندازه ها رو خوندم.وای که شهین خانم چقدر چاق بود.زن سیدرضا چه دور کمری داشت.قسمت بالا تنه ها رو هم می خوندم و می خندیدم.یه جاهایی هم واقعا خجالت می کشیدم ولی خیلی برام خنده دار بود.یعنی اون لحظه آمار سایز بالا تنه و پائین تنه ی همه رو داشتم.دیگه اون آخر آخری ها خجالت امون نداد.اگه رضوان می فهمید؟!می کشتم!.تازه سایز خودش هم توش بود.دفتر رو بستم ولی همش می خندیدم.داشتم به این فکر می کردم الان چطور می خواد اون قسمتها رو اندازه بگیره که گفت:تموم.
یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:تموم؟
-آره.فقط یکی از شلوارهاتون رو بدید.بقیه ی سایز رو از روی همون می گیرم.
ای شیطون!.گفتم:خب چرا بقیه ی اندازه ها رو هم از روی شلوارهام برنداشتی؟
romangram.com | @romangram_com