#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_441
دستش رو کشیدم،بدون توجه به اینکه اولین باره و گفتم:من می خوام تو بدوزی!
چیزی نگفت.از سر ناچاری مترش رو آورد.یه کاغذ و قلم هم گرفت.متر رو داد دستم و گفت:اون قسمت هایی رو که می گم اندازه بگیرین لطفا.
به زور گفتم:باشه.
گفت:خب دورِ...دورِ رانتان رو اندازه بگیرید.
پقی زدم زیر خنده و گفتم:رانِــتان؟
لبش رو گزید و روشو کرد اونور.متر رو گرفتم.از لج کج و کوله.گفتم:اینجوری؟
نگاهم کرد و گفت:نه اینجور نه!.نمی خواد متر رو دو دور بچرخونین.
دوباره کج و کج و نادرست.حرصش در نمی اومد.آدم صبوری بود یا دستم رو خونده بود؟خودش بلند شد و نشونم داد چه جوری.بازم اشتباه..لحظه آخر با تخسی گفتم:خودت اندازه بگیر اصلا تا غُر نزنی!
سریع گفت:نه دیگه غر نمی زنم.
گفتم:خودت اندازه بگیر.
اومد جلو.گفت:من بلد نیستم پیرهن بدوزم ولی می تونم یه شلوار بدوزم.
-باشه.
به هدفم رسیدم.دلم می خواست اذیتش کنم!.پاهام رو جفت کردم که گفت:اینجوری نمی تونم اندازه ی پاتون رو بگیرم.
romangram.com | @romangram_com