#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_440


سری تکون دادم.ذهنم پر از مجهول بود.دین من با دین رضوان فرق می کرد.حتی حس می کردم دین رویا هم با دین رضوان فرق میکنه!.حلیم تموم شد.رضوان سفره رو جمع کرد و گفت:می خوام اگه اجازه بدید یکی از اون لباس ها رو براتون بدوزم.

-کدوم ها؟

-از همون پارچه هایی که براتون آوردن دیگه..

ته دلم قنج می رفت برام لباس بدوزه.گفت:اندازه اتون رو بگیرم؟

-بگیر.

-خب لطفا سرپا وایسین تا اندازه اتون رو بگیرم.

سرپا وایسادم.بعد یهو گفت:نه نمی خواد.

متعجب گفتم:چرا؟

سرش رو دزدید و گفت:نمی خواد می دم براتون بدوزن.

فهمیدم چشه.لبخند شیطونی زدم و گفتم:خودت چرا نمی دوزی؟

-من زیاد بلد نیستم لباسهای مردونه بدوزم.یعنی تا حالا ندوختم.

-حالا بیا بدوز تا اولین بارت باشه.

نگاهم کرد.شرم توی نگاهش مشخص بود.چقدر حیاش رو دوست داشتم.گفت:نمی خواد.می برم آقا حسن براتون بدوزه.بهترین خیاط روستاس.

romangram.com | @romangram_com