#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_433


خندید و گفت:حتی با بهترین شامپوها هم بشوریش نجسه!.این حکم دینه.

سری تکون دادم.آبشار کوچیک واقعا قشنگ بود.دلم می خواست خودم رو پرت کنم توش و تا می تونم آب بازی کنم.دلم نمی خواست از اونجا برم.با رضوان رو یه تخته سنگ نشستیم.گفتم:اینجا عالیه!

-از عالی بهتره.جای آرومیه.یه بار که خیلی دلم گرفت اومدم اینجا.بهمون گفته بودن کمر مادربزرگم دیسک داره و باید ببریمش تهران.برای همین خیلی ناراحت شدم و اومدم اینجا.انقدر با خدای خودم خلوت کردم تا اینکه آروم شدم.

-چی آرومت می کنه؟

-یه همیچین جای مسکوتی!.کلا خلوت با خدام.شما چی؟

-منم جای مسکوت.ولی دلم که می گرفت و یا خسته که می شدم یه آهنگ پیانو آرومم می کرد.حالا حس می کنم اگه جای تو بودم همین آبشار دوای دردم بود.

گفتم:تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

-از چه لحاظی؟

-میگم شاید عاشق کسی بوده باشی!

-فرخنده بانو رو خیلی دوست داشتم.دبیرستان که رفتم پلدختر هم یه دختر بود اسمش سمیرا بود. اونم خیلی دوست داشتم.کلا همه رو دوست دارم.

-نه منظورم اینه...اصلا پسری رو دوست نداشتی؟مثلا دلت بخواد باهاش ازدواج کنی؟

-نه!

-اصلا خواستگار داشتی؟

romangram.com | @romangram_com