#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_432


-خوش به حالتون.الان خنک خنک می شین دیگه گرما رو حس نمی کنین.

با خنده گفتم:می خوای تو هم خنک خنک شی و دیگه گرما رو حس نکنی؟

-نه مرسی!

دستش رو کشیدم و هلش دادم توی آب.یه جیغ کوچولو کشید و بعد توی آب افتاد.حتی حس می کردم بزها هم دارن می خندن.رو به اونا گفتم:دیدید انداختمش توی آب؟

همه بع بع کردن.فقط سگه اومد سمتم که گازم بگیره.هر چی صدا در می آوردم کنار نمی رفت تا اینکه رضوان

صداش زد.عجب سگ مهربونی!.سگه یه گوشه وایستاد و من هم رضوان رو که خیس آب شده بود رو بیرون

کشیدم.خندیدم که خودش هم خندید.گفتم:سگ رو دوست داری؟

-خیلی باوفائه!.همیشه مراقبم بوده.

همونطور که خیس آب کنار هم قدم می زدیم گفتم:چرا بغلش نمی گیری؟آخه مرغ و گوسفندهات رو نوازش می کنی ولی این سگ بیچاره رو نه!

-سگ نجسه!

متعجب گفتم:چیش نجسه؟

-سگ نجسه.حتی توی دین هم گفته شده!

-خب با شامپو بشورش!

romangram.com | @romangram_com