#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_431
-مردم پلدختر چه طور مردمین؟
-خیلی با شماها فرق دارن.اکثرا قبلا روستایی بودن.اصلا به ما یه جور خاص نگاه نمی کنن.مردم خوبین!
-حالا می خوای تیکه بندازی؟
-از آدم های تحصیل کرده بعیده همچین افکاری!.هیچ ایرانی حق توهین به یه قوم دیگه رو نداره.
چیزی نگفتم.داشتم از محیط مستفیض می شدم.وارد فرعی شد و چندی بعد با یه دشت سرسبز و یه چشمه کنارش رو به رو شدم.رو به روی دشت کوه بود..سایه ی چند تا درخت هم اونجا بود.بزها مشغول چرا شدن.رضوان به لری یه چیزهایی می گفت.یه حصیر کوچیک زیر درخت پهن کرد.دراز کشیدم و پاهام رو که شدیدا درد می کرد رو دراز کردم.سه ساعتی می شد بی وقفه راه می رفتیم.
یه لیوان آب داد دستم.خواستم بخورمش که گفت:اگه آب تازه می خواین همراهم بیاید.
بلند شدم.جلو جلو می رفت.از یه بلندی می خواست پائین بره.پر از سنگ بود.هر دختری بود صد تا جیغ می کشید و آخر هم نمی رفت.ولی اون ماهرانه رفت پائین.منم رفتم پائین.یه چشمه ی آب بود.لیوان دستش رو زیر چشمه گرفت و بهم آب داد.نوشیدمش.معرکه بود.تمیز و خنک!
-ای خدا..چشمه!
با یه سنگ افتاد به جون سنگ های دیگه تا کنارشون بزنه.رفتم کمکش و سنگ رو کنار کشیدم.یه چشمه که از دل سنگ بیرون می زد.با خنده گفت:وای خدا چقدر تمیزه!
سریع دستش رو قلاب کرد و آب خورد.گفت:می خواین بریم اون سمتش؟آخر همین چشمه یه آبشار کوچیکه
-پس بزهات چی؟
-خودشون می خورن..بزهای ما لوس نیستن.
اون جلو می رفت و من عقب.یهو پام لیز خورد و افتادم توی آب.رضوان کمکم داد.بعد که من رو دید با لباس های خیس خندید.ازم آب می چکید.با حرص گفتم:خنده داره؟
romangram.com | @romangram_com