#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_430


انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم گفت:ببینید آقا..اجازه ندارید توهین کنید!.فکر می کنین خیلی خوبین؟چون توی شهر زندگی می کنین باکلاسین؟کلاس به چیه؟به صدای موزیک کرکننده؟به بی حجابی؟ الان من موهام رو بندازم بیرون و لباس هام رو تنگ کنم باکلاس می شم؟.به چی خودتون می نازید؟چی دارین که فکر می کنین خیلی خوبین؟.معیارتون مدل ماشینتونه؟فکر می کنین خیلی باکلاسین وقتی با اون ماشین بزرگ و قشنگتون توی کوچه حرکت می کنین و بچه ها نگاهتون می کنن و مثل مور و ملخ دور ماشینتون حلقه می زنن؟ این کلاسه؟.می دونین حضور همچین افرادی چه ابهتی داره؟آقای باکلاس،این مردم تمدن کشورن!.در ابتدا همه همینجور بودن.از همون اول که ماشین شما نبوده،اسب و گاری بوده!.حضور افرادی با همچین عقایدی کسرشان داره که فکر می کنن همه چیز پوله!

از خودم بدم می اومد.چرا اون حرف ها رو زدم که این دختر این حرفا رو بزنه؟چقدر دور بودیم!من از اون و اون از من..دقیقا دو تا آدم متفاوت!.چطور تونستم بگم احساس کسرشان دارم؟من واقعا مردم مهربون و دلسوز روستا رو دوست داشتم.مردمی که با من غریبه انقدر خوب رفتار کردن که فکر می کردم صدساله می شناسمشون.از خودم بدم می اومد.حتی به اون سگ سفید هم که نگاه می کردم احساس شرمندگی می کردم. من نباید الکی توهین می کردم درحالی که انقدر روستا رو دوست دارم که یه هفته است دارم زندگی می کنم و لذت می برم.برخلاف تصورم مردم شهر هم اصلا به ما با حقارت نگاه نمی کردن.حتی چند نفری کنار زدن و با رضوان سلام علیک کردن.یاد خشم توی چشمهاش افتادم.خشمش بخاطر چی بود؟توهین!؟واقعا مقصر بودم. نمی دونم چقدرگذشت که گفتم:پس کی می رسیم؟

-نیم ساعت دیگه.

-قهری دیگه؟

جوابی نداد.گفتم:قهر مال دخترهای لوسه!

-انتظار من از امثال شما در همین حده!ولی فکر می کردم شما فرق می کنین ولی می بینیم همه اتون از یه قُماشین!

-اون حرف ها رو از ته دلم نزدم!

-ولی از چوپانی احساس حقارت می کردین.

-قبول کن که پذیرش تفاوت برام سخته.من حتی نمی تونم به یه گوسفند دست بزنم!

چیزی نگفت.بحث رو عوض کرد:اینجا شلوغه ولی من یه جاده ی فرعی بلدم که می رسه به یه قسمت سبز و

خلوت.اونجا آب هم داره.امثال چون بارندگی خوب بود چشمه ها آب دارن.

-جای قشنگیه!

-البته.

romangram.com | @romangram_com