#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_434
-اولین خواستگارم پسر سیدرضا بود.وقتی چهارده سالم بود اومد خواستگاریم ولی ردش کردم.چون بچه بودم.بعدها هم دلم نمی خواست از فرخنده بانو دور شم.اونم زمانی که کمرش درد می کرد و ضعیف تر شده بود.
-از چی خیلی بدت میاد؟یا از کی؟
-از آدم هایی که خودشون رو بالاتر از آدم های مهربون روستایی می بینن.فرخنده بانو همیشه می گفت از کسی متنفر نباش چون فقط قلب خودت سیاه میشه!.شما چی؟
-از آدم های دورو..از دروغ و پنهانکاری هم بدم میاد....آرزوت چی بود؟
-بچگی دلم می خواست برم مشهد.ولی هیچ وقت نشد.خیلی هم دلم می خواست برم شمال ولی هیچکدوم نشد. فقط یه بار رفتم خرم آباد لباس عیدانه بگیرم که اون موقع همون آقا و خانمی که اومده بودن برای عروسی پسرشون،همون آقا و خانم بردنم.
چه آرزوهای کوچیکی!.
-اگه برگشتیم حتما می برمت.
سرش رو انداخت پائین و گفت:نه مزاحم نمی شم.
-چه مزاحمتی؟من خودمم تا حالا مشهد نرفتم.تو رو هم می برم.
-ببخشید می پرسم ولی آرزوی شما چی بود؟
-همیشه آرزوم این بود یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم.همیشه دنبال یه آرامش خاص بودم.
-من همیشه احساس گناه داشتم.رویا خانم یه بار بهم گفته بود که من یه آدم عوضی ام که زندگی شما دو تا رو بهم ریختم.من دوست نداشتم کسی ازم متنفر باشه ولی باور کنین قصدی نداشتم.من فقط نمی خواستم فرخنده بانو رو ناراحت کنم.ولی اون بهم گفت که صلاح شما تو همینه.
-صلاح من؟
romangram.com | @romangram_com