#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_275

یهو برگشت و با دیدن من جا خورد.بعد با حرص گفت:تو از کی اینجایی؟

-از اونجایی که شروع کردی با خودت حرف بزنی!

با حرص برگشت.با موهای مشکی خیلی خیلی قشنگ تر شده بود.

-صبح بخیر!

برگشت سمتم و گفت:صبح بخیر.خوبی؟

با لبخند که بیشتر برای کم ریزی بود گفتم:فکر کنم تو بهتری!

چای رو گذاشت رو به روم و گفت:تا چشت درآد!پنیر می خوای یا کیک؟

متعجب گفتم:کیک پختی؟

با خنده چشمک زد و گفت:دیگه دیگه!

-امروز بیش فعال شدی ها...

همونطور که کیک رو از توی یخچال در می آورد گفت:ای نامرد...من خیلی وقتا کیک درست می کردم.

این رو دیگه راست می گفت.برای خودشم چای ریخت و نشست.کیکش خوشمزه بود.درکل میشه گفت دست پختش خوب بود.گفتم:کی رفتی موهات رو رنگ کردی؟

-صبح.هم ابروهام رو درست کردم هم موهام رو رنگ کردم.(ابروهاش رو بالا پائین کرد)ابروهام خوبه؟


romangram.com | @romangram_com